217مىگفت. سپس گفت: «اما فرزندان تو مرا اذيت مىكنند و عليه من قيام مىكنند». سپس بلند مىشد. نماز مىخواند و اين عبارات را تكرار مىكرد. سپس دعا مىكرد و گريه مىنمود. تا اينكه وقت سحر شد. گفت: «ياسر! عيسى را بيدار كن». من هم عيسى را بيدار كردم. سپس گفت: «عيسى! بلند شو و نزد قبر پسرعمويت نماز بخوان». عيسى گفت: «اين قبر كدام يك از پسر عموهايم است؟» هارون الرشيد گفت: «اين قبر على بن ابىطالب(ع) است». عيسى وضو گرفت و برخاست تا نماز بخواند. آن دو تا صبح همين عمل را پيوسته تكرار مىكردند. گفتم: «اى اميرالمومنين! صبح شد». سوار مركبشان شدند و به كوفه برگشتيم. 1
سپس ابنطاووس در كتاب «الفرحه»، روايتى را ذكر مىكند و مىگويد كه صفىالدين آن روايت را در برخى از كتابهاى قديمى ديده است و آن را به اين شكل روايت كرده است:
از... به نقل از عبيدالله بن محمد بن عايشه از عبدالله بن حازم بن خزيمه روايت مىكند: با هارون الرشيد از كوفه بيرون رفتيم، درحالىكه شكار مىكرد. وارد ناحيه غريين و ثويه شديم... .
راوى عباراتى همانند عبارات روايت قبلى را ذكر مىكند. پس از اين عبارات، در ادامه مىگويد:
به كوفه برگشتيم. سپس اميرمؤمنان به رقه رفت؛ درحالىكه من به همراه او بودم. بعد از گذشت يك سال، شبى از شبها در رقه به من گفت: «اى ياسر! آيا شب غريين را به خاطر مىآورى؟» گفتم: «بله اى اميرمؤمنان!». گفت: «آيا مىدانى آن قبر چه كسى بود؟» گفتم: «نه». گفت: «قبر اميرمؤمنان على بن ابىطالب(ع)». گفتم: «اى اميرمؤمنان! تو با قبرش آن كارها را مىكردى؛ درحالىكه فرزندانش را زندانى مىنمايى؟» هارون الرشيد گفت: «واى بر تو! آنان من را اذيت مىكنند و مرا