374نزديك اذان كه شد، سريع به طرف مسجد رفتيم و نماز را با جماعت خوانديم. پس از نماز، جناب قديانى را ديدم كه كنار مسجد ايستاده و عمامه خود را كه شسته بود، خشك مىكرد. مى گفت: ماشين لباسشويى شلوغ بود و من عمامه و پيراهنم را با دست شستم.
پس از استراحتى مختصر، آماده حركت شديم. حاج آقا علوى گفت: اگر زود راه بيفتيم، عصر به كربلا مىرسيم و معلوم نيست در كربلا شب جاى مناسب گيرمان بيايد؛ چون كربلا بسيار شلوغ است و قطعاً جا پيدا نخواهيم كرد. لذا مردّد بوديم و بعضى دوستان پيشنهاد مىكردند كه شب را در همين جا بمانيم. آقاى محمودىفر گفت: من بايد فردا، روز اربعين قبل از ظهر و پس از زيارت اربعين به ايران بروم، چون كار دارم و آقاى قديانى هم چون بليط هواپيما براى روز چهارشنبه (روز بعد از اربعين) داشت، مردّد بود كه اگر شب بماند و بعد برود، آيا به هواپيما مىرسد يا نه؟ لذا ايشان و آقاى محمودىفر درباره رفتن به كربلا استخاره كردند و قرار بر اين شد كه اين دو بزرگوار حركت كنند و شب به كربلا برسند و من و آقاى علوى در همين شهرك بمانيم و استراحت كنيم تا شايد دو نفر از بستگان ايشان كه در راه از ما جدا شده بودند، برسند.
به طرف ساختمانهاى شهرك حركت كرديم و از مسئولين مربوطه درباره محل اقامت در شب پرسيديم. گفتند: چهار يا پنج ساختمان كه داراى اتاق و سرويسهاى دستشويى و حمام و غيره بوده پر شده و براى شب جا نداريم، ولى سه چادر بزرگ هست كه جا دارند و مىتوانيد از آنها استفاده كنيد. وارد يكى از چادرهاى بزرگ شديم و ديديم عدهاى در حال استراحتند. ما هم حدود يك ساعت استراحت كرديم و پس از استراحت، با مشورت به اين نتيجه رسيديم كه به طرف كربلا حركت كنيم. لذا حدود چهارونيم بعدازظهر به سوى كربلا به راه افتاديم و پس از حدود يك ساعت پيادهروى به سهراهى كربلا رسيديم و با توصيه جناب علوى كه جاده سمت راست نزديكتر است، از سمت راست جاده به راه ادامه داديم. پس از دقايقى اذان مغرب گفته شد و نماز جماعت در كنار يكى از موكبها برپا شد و پس از نماز مغرب و عشاء دوباره حركت كرديم.
پس از حدود يك ربع پيادهروى احساس كردم كه جناب آقاى علوى خسته است. به ايشان پيشنهاد استراحت و نوشيدن چاى عراقى كردم كه پذيرفت و روى صندلىهاى كنار