306بود بر اثر آن، خون از رگهايش بيرون بزند. بيكباشى برخاست و سيد را گرفت و تا آمد ضربه او را تلافى كند، سيد به دكاندار خياط متوسل شد و به دست و پاى مرد نظامى افتاد و پاهايش را بوسيد و التماس كرد كه آزادش كند. التماس و درخواست سيد مفلس كار خود را كرد و بيكباشى رهايش ساخت. سيد فقير نزد شبيب بازگشت و شبيب دو ليره ديگر به او داد و گفت: باز هم يك پسگردنى محكم نثار بيكباشى كن. سيد رفت و نخست دكاندارها را صدا كرد و از آنها خواست تا اين بار آنها او را از دست بيكباشى نجات دهند. آنها نيز پذيرفتند. پس نزديك بيكباشى رفت و محكمتر از دفعه پيش، پس گردن وى را به سيلى نواخت؛ چندانكه كلاه نظامى از سرش افتاد. بيكباشى سيد را محكم گرفت، اما ناگاه اهل بازار به سويش هجوم آوردند و سيد را نجات دادند. سيد نزد شبيب رفت. شبيب به او گفت: اين هم ليره ديگر. ضربه سوم را نيز بزن. سيد سه ليره را گرفت و همه ليرهها را نزد دكاندارى كه نورالدين و شبيب نزد او نشسته بودند، گذاشت و گفت: اگر اين بار كشته شدم يا زندانىام كردند، درهمها را به خانوادهام برسان و اگر به سلامت بازگشتم، خود آن را تحويل مىگيرم. سيد بيچاره تصميم گرفت كه پس از وارد كردن ضربه سوم، فرار كند؛ چون اگر به دام بيكباشى مىافتاد، عاقبتش مرگ بود. چون ضربه سوم را زد و خواست بگريزد، مرد نظامى كه خداوند او را به چنين عذابى دچار كرده بود، او را صدا كرد و گفت: اى سيد! به حق جدّت، بايست و نترس. تو در امانى. سيد ايستاد. بيكباشى گفت: تو را به رسول خدا، اگر سيدى، اين كارها براى چيست؟ چرا چنين مىكنى؟ مىدانم كه مسئله، فقط مشكل فقر و بيچارگى تو نيست. بايد علت پنهانى ديگرى هم وجود داشته باشد. سيد گفت: من اصل قضيه را برايت مىگويم. تا وقتى كه كيسه محمد شبيب پر از ليره باشد و آن را براى من باز بگذارد، چنين برنامهاى خواهد بود و هميشه بايد آماده غافلگير شدن و پسگردنى باشى. بيك باشى كه علت را دريافته بود، به خانه بازگشت و اسباب و اثاثيهاش را برداشت و از حلّه بيرون رفت.
برادران من! بيم آن دارم كه قضيه ما، قضيه پسگردنى و ليرههاى محمد شبيب باشد، نه قضيه كربلا و نجف و كاظميه. اين گرفتارى ريشههايى دارد و پس از اين، هر روز و هر سال، حادثهاى شگفت و ماجرايى نو پديد مىآيد و طناب ساحر بر سرها به بازى درخواهد