256حسين (عليهما السلام) ديدار نمودند. جابر بىاختيار خود را به دستوپاى آن دو بزرگوار انداخت و بر آن بوسه زد. مردى از بنىاميه كه در ميان جمع بود، به جابر اعتراض كرد و گفت: تو با اين كهنسالى و منزلتى كه در اثر همراهى با رسول خدا (ص) دارى، چنين مىكنى؟ ! جابر در پاسخ او گفت:
«از من دور شو! اگر تو فضيلت و موقعيت آن دو را چون من مىدانستى، بر خاك قدمشان بوسه مىزدى» .
سپس جابر رو به انس بن مالك كرد و گفت: روزى رسول خدا (ص) در مسجد بود و اصحاب گردش حلقه زده بودند. حضرت به من فرمود: اى جابر! حسن و حسين را نزدم بياور. من رفتم و آن دو را فراخواندم. در بين راه گاهى اين و گاهى آن را به دوش مىگرفتم تا به حضور پيامبر رسيديم. پيامبر كه احترام و محبت مرا نسبت به آن دو ديد از من پرسيد: اى جابر! آيا آن دو را دوست مىدارى؟ عرض كردم: پدر و مادرم به فدايت! چرا آنان را دوست نداشته باشم، در حالى كه مقام آنان را نزد شما مىدانم؟ !
سپس پيامبر (ص) سخنانى در فضيلت امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) بيان داشت و در پايان به حضرت مهدى (عج) كه از نسل امام حسين (ع) است، اشاره فرمود. 1
جابر در حضور امام حسين (ع)
شيخ طوسى جابر را در شمار ياران و اصحاب امام حسين (ع) نيز آورده است. 2چون غير از امام هيچ كس از سرانجام سفر از مكه به كربلا كه همانا شهادت بود، اطلاع نداشت، جابر و برخى ديگر از دوستداران امام، با ايشان همراه نبودند. از سخنان جابر با شاگردش عطيه استفاده مىشود كه اگر جابر پايان پرافتخار آن سفر را مىدانست، امام را همراهى مىكرد.
در روز عاشورا امام خطاب به دشمن مىفرمود: آيا من پسر دختر پيامبر شما نيستم؟ آيا من پسر وصى و پسرعموى پيامبر شما نيستم؟ همو كه پيش از همه به پيامبر (ص) ايمان آورد. . . آيا پيامبر درباره من و برادرم نفرمود: اين دو آقاى جوانان اهل بهشتند؟ اگر گمان مىبريد كه چنين نيست، كسانى هستند كه اگر از آنان بپرسيد، از حقيقت به شما خبر دهند. از كسانى چون جابر بن عبدالله انصارى و ابوسعيد خدرى و. . . بپرسيد. 3