231تا مسلمان شوى». اين مطلب را سه بار تكرار كرد. كسرا نيز همچنان به آن مرد خيره شده بود و پاسخى نمىداد. آنگاه آن مرد از كنار او رفت. براى سومين بار آمد و همان سخنان را تكرار كرد. سپس گفت: «اى كسرا! تو از پذيرش دعوت من خوددارى كردى. خدا تو را بشكند؛ چنان كه من عصايم را مىشكنم». آنگاه عصايش را شكست و بيرون آمد. كسرا نگهبانان را احضار كرد و گفت: «مگر به شما دستور نداده بودم كه شب هنگام، هيچ كس، حتى زن و فرزندم، بر من وارد نشود». پاسخ دادند: «هيچكس از ناحيهاى كه ما بوديم بر تو وارد نشده است». راوى مىگويد: «اندكى بيش نگذشته بود كه فرزندش جهيد و او را كشت».
طبرى مىگويد:
از جمله اين اتفاقات، جريان نبرد قبيله ربيعه با سپاهى است كه خسرو پرويز آنها را اعزام كرده بود و اين دو سپاه در ذىقار با يكديگر روبهرو شدند.
از پيامبر(ص) روايت است هنگامى كه شكست سپاه كسرا به دست قبيله ربيعه به اطلاع وى رسيد، فرمود: «اين اولين نبردى است كه عرب توانست حق خود را از عجم بگيرد. آنان بهواسطه من پيروز شدند». اين نبردها عبارت بودند از: قراقر، حنو، حنوذىقار، حنو قراقر، جبابات، ذىالعجرم، غذوان، بطحا و بطحاء ذىقار كه همه پيرامون ذىقار انجام شدند. 1