124زمان بازمىگردد؛ زيرا علىرغم اينكه الأزهر و علماى آن و حركت علمى پر نشاطى كه در تمام مصر به چشم مىخورد وجود داشت، ولى انواع پراكندهاى از بدعتها و خرافات ديده مىشد كه در حال زياد شدن و رشد و نمو در اطراف مصر و خود الأزهر بود؛ خرافاتى به اسم تصوف و تحت حمايت بسيارى از طرق صوفيه كه اصلى در دين ندارد و تنها مىتواند گاهى در باب شعبده و ديوانگى و گاهى داخل در لهو و بازى و اباحهگرى شود... .
و مردم در مقابل اين واقعيت تلخ، دو دسته شدند: دستهاى معتقد بودند كه بايد همراه قافله تمدن غربى حركت كرده و از بقاياى قيود و ضوابط رهايى جست، بلكه حتى از افكار اسلامى رهايى يافت. ولى دستهاى ديگر معتقد بودند كه بايد امر مسلمانان را اصلاح نموده و آنان را به اسلام صحيح و پاك از هر خرافه و بدعت و خيالات بازگرداند... .
و هر كدام از شيخ محمد عبده و شيخ جمال الدين افغانى از طليعهداران اين دسته دوم به شمار مىآمده و با تمام جديت، پرچم دعوت به اين اصلاح را برداشته بودند.
و نظر به اينكه هر دعوت اصلاحى احتياج دارد كه شعار معينى را در بين مردم مطرح كند كه صاحب آن، پياده كننده حقيقت و معناى آن است؛ به نحوى كه مردم را از آن طريق به حقيقت شعار جذب نمايد. لذا شعارى را كه بزرگان اين حركت اصلاحى برداشتند، شعار «سلفيه» بود؛ يعنى شعار دعوت به طرد تمام اين رسوباتى كه چهره پاك و خالص اسلام را از بدعتها و خرافات پوشانده است... .
معنايى را كه اصرار در رجوع به عهد پيشينيان و سيره آنها داشتند، همان خلاصى از بدعتها و اوهام و خرافاتى بود كه بعد از عهد سلف متراكم شده و رسوب يافته و در مراكز بيشتر مجتمعات اسلامى و در