268پرسيدم: از كجا دانستى كه من ذوالنون هستم؟ گفت: اى ذوالنون! قلبهاى جماعتى كه در ميدان اسرار الهى جولان مىكنند، از غيب آگاه مىشوند، من به تعليم پروردگار، تو را شناختم. آنگاه گفت: اى ذوالنون! به پشت سرت نگاه كن! وقتى روبرگرداندم و دوباره به جلو برگشتم، هيچ زنى را نديدم. 1
16. تنها بهسوى پروردگار
آن كه خدا را شناخت و دانست كه گرهها، تنها به دست او گشوده مىشود، و پى برد كه جز خدا، سببهايى بيش نيستند كه تنها به اجازه خدا كارى از دست آنها ساخته است، هرگز از غير خدا چيزى نخواهد خواست و هيچ درگاهى را بر آستان او برترى نخواهد داد.
دست حاجت كه برى پيش خداوندى بر
كه كريم است و رحيم است و غفور است و ودود
از ثَرى 2 تا به ثريا به عبوديت او
همه در ذكر و مناجات و قيامند و قعود
كرمش نامتناهى، نِعَمش بىپايان
هيچ خواهنده ازين در نرود بىمقصود 3
حكايت
موسم حج بود. «عبدالملك» خليفه هم به قصد حج در مكه بود. روزى در مجلس خود بر تخت نشسته بود و اشراف از هر قبيله حضور داشتند. «عطاء بن ابىرباح» كه از بزرگان بود، وارد مجلس شد. خليفه، همينكه او را ديد، برخاست و او را در كنار خود جاى داد و پرسيد: اى عطاء! حاجتت چيست؟ عطاء جواب داد: «
اتَّقِ اللهَ في حَرَمِ اللهِ وَ رَسولِهِ »؛ «در حرم خداوند و رسولش، تقواى الهى را رعايت كن!» آنگاه افزود تقواى الهى را در خصوص اولاد مهاجران و انصار كه با كمك آنها به خلافت رسيدهاى رعايت كن