267
هر كه نه مايل بهسوى وى شوى
سوى خودش راهنما كى شوى
حاصلت اين بس كه تو را خواستم
باطنت از شوق خود آراستم
ره بهسوى خانه خود دادمت
بر در هركس نفرستادمت 1
حكايت
ذوالنون مصرى مىگويد: طواف كعبه مىكردم. ناگهان ديدم نورى برجست و به
آسمان رفت. بعد از طواف، درباره آن نور، در انديشه فرو رفته بودم. ناگهان صداى حزينى شنيدم. بانويى پرده كعبه را گرفته بود و اينگونه مناجات مىكرد: اى محبوب من! تو مىدانى كه من محبت تو را در قلب خويش پنهان داشتهام، و اكنون سينه من از اين مسئله در تنگناست.
ذوالنون گويد: از شنيدن اين سخنان حالم دگرگون شد. ديدم آن بانو افزود: «
الهي وَ سَيِّدي بِحُبِّكَ لي الّا ما غفرتَ لي »؛ «پروردگارا! به دوستى تو با من كه مرا بيامرز». من اين سخن او را بزرگ شمردم و گفتم: اى بانو! بايد مىگفتى: «بهحق دوستى من با تو» نه «بهحق دوستى تو با من». بانو چون اين سخن را شنيد، گفت: «دور شو از من اى ذوالنون! آيا نمىدانى كه همانا جماعتى وجود دارند كه خداوند، آنها را دوست مىدارد و آنان نيز او را دوست مىدارند. آيا در اين آيه توجه نكردهاى كه خدا محبت خويش به آن جماعت را پيش از محبت آنان به خدا قرار داده و مىفرمايد:
( فَسَوْفَ يَأْتِي اللّٰهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ ) (مائده: 54)
پس خداوند گروهى را مىآورد كه آنها را دوست دارد و آنان [نيز] او را دوست دارند.
در اين آيه، نخست محبت خدا به بندهاش آمده است و در پى آن، محبت بندهاش به او.