266است سرى به دلمان بزنيم و آن را جاى محبت حضرت دوست ببينم، آنگاه است كه معلوممان مىشود كه او نيز به ما مهر مىورزد و دوستمان دارد.
چون در اين دل، برقِ مِهر دوست جَست
اندر آن دل، دوستى مىدان كه هست
هيچ عاشق، خود نباشد وصلجو
كه نه معشوقش بوَد جوياى او
در دل تو مهر حق چون گشته نو
هست حق را بىگمان مهرى به تو 1
پس آن كه با قلبى سرشار از محبت به پروردگار و دلى پر از اميد رحمت او، به
طواف خانه او توفيق مىيابد، نبايد ترديدى در محبت پروردگار به خويش در دل راه دهد.
حكايت
على بن موفق، به توفيق حق، به كعبه شرفياب شد. يكى از روزها از سر تنگدلى سر خود را به كعبه زد و به خدا عرض كرد: خدايا! پس از اين همه محنت و رنج سفر كه به ديدار تو شتافتم، نظر رحمتى به من بنما! خدايا تو خود مىدانى كه اين راه را تنها به عشق تو آمدم و هدفى جز رضاى تو نداشتم. دل به وفاى تو محكم كردم تا به اين مكان آمدم. ولى، با اين همه عشق و شور و علاقه، چيزى حاصلم نشد و محبت تو را به خود درنيافتم. آنگاه از كنار كعبه به محل سكونت خويش آمد و اندكى بعد، به خواب فرو رفت. چون به خواب شد، از پروردگار به او خطاب شد كه:
اى پسر موفق! اگر تو را نمىخواستيم و محبت تو به دل نداشتيم، كِى تو را به اين سرزمين، راه مىداديم. آمدنت به كنار خانه من، نشانه مهر من به توست.
شب چو درين درد فروشد به خواب
آمدش از حضرت بىچون خطاب
كاى به رهم پاى ز سر ساخته
بر همه زين پاى سرافراخته
گرنه تو را خواستمى، كى چنين
دادمىات ره سوى اين سرزمين