255
كنوز گنج الهى دل خراب بوَد
كه در خرابه بوَد دفن، گنجِ بسيارى
كمر به خدمت دلها ببند چاكروار
كه بر گشايد در تو طريق اسرارى
گرت سعادت و اقبال گشت مطلوبت
شوى تو طالب دلها و كبر بگذارى
چو همعنان تو گردد عنايت دلها
شود ينابيع حكمت ز قلب تو جارى
روان شود ز لسانت چو سيل، آب حيات
دمت بوَد چو مسيحا دواى بيمارى
براى يك دل، موجود گشت هر دو جهان
شنو تو نكته «لولاك» از لب قارى
وگرنه كَون و مكان را وجود كى بودى
ز مهر و ماه و ز ارض و سماى زنگارى
خموش! وصف دل اندر بيان نمىگنجد
اگر به هر سر مويى دو صد زبان دارى 1
حكايت
«عبدالله بن مبارك»، عارف مشهور، يكسال مجاورِ حرم شده بود. چون از حج فارغ شد، در خواب ديد كه دو فرشته از آسمان فرود آمدند. يكى از دو فرشته، از ديگرى پرسيد: امسال چه تعداد خلق به حج آمدهاند؟ فرشته ديگر پاسخ داد: ششصد هزار كس. گفت: حجّ چند كس قبول كردند؟ گفت: از آنِ هيچكس قبول نكردند.
عبدالله بن مبارك گفت: چون اين بشنيدم، اضطرابى در من پيدا آمد. گفتم: اين همه خلايق از اطراف و اكناف جهان با چندين رنج و سختى، ( مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ ) (حج: 27) از راههاى دور آمده، بيابانها پيمودهاند، آيا همه اينها ضايع گرديد؟ پس آن فرشته گفت: در دمشق، كفشگرى است، نام او «علىبن موفق». او به حج نيامده است، اما حج او قبول شد و همه را بدو بخشيدند و حجّ همه، به سبب او قبول كردند.
عبدالله گويد: چون اين بشنيدم، از خواب بيدار شدم و گفتم: بايد به دمشق درآمد و آن شخص را زيارت كرد. چون به دمشق رفتم و خانه او طلبيدم و آواز دادم، شخصى پيش آمد. گفتم: نام تو چيست؟ گفت: على بن موفق. گفتم: مرا با تو سخنى است. گفت: بگو!