256گفتم: تو چه كار مىكنى؟ گفت: پارهدوزى مىكنم، كفشدوز هستم. پس واقعه را به او بگفتم. گفت: نام تو چيست؟ گفتم: عبدالله بن مبارك. نعرهاى بزد و بيفتاد و از هوش برفت.
چون به هوش آمد، گفتم: مرا از كار خود خبرى ده. گفت: سى سال بود كه مرا آرزوى حج بود و از پارهدوزى، سيصد درهم جمع كردم و امسال عزم حج كردم. همسرم حامله بود. از همسايهاى بوى طعام مىآمد و مرا گفت: برو و اندكى از آن طعام برايم بياور. من رفتم و خواسته همسرم را به همسايه بازگفتم. گفت: اى علىبن موفق! هفت شبانه روز بود كه اطفال من هيچ نخورده بودند. امروز خرى مرده بود. من رفتم و پارهاى از آن جدا كردم و طعام ساختم. اين بويى كه به خانه شما آمد، بوى طعامى است كه از خر مرده تدارك ديدهام و اين طعام، بر شما حلال نباشد. عبدالله گويد: چون سخن بشنيدم آتشى در جان من افتاد. آن سيصد درهم را برداشتم و بدو دادم و گفتم:
اين پول را نفقه اطفال كن كه حج ما اين است. عبدالله گفت: آن فرشته كه به خوابم آمده بود، راست گفته بود. 1
حكايت
بزرگى گفت: عزم حج كردم، چون به بغداد رسيدم، نزد ابوحازم رفتم. در خواب بود، صبر كردم تا بيدار شد. گفت: در خواب پيغمبر(ص) را ديدم كه مرا درباره تو پيغامى داد و فرمود: حقِ مادر نگه دار كه تو را بهتر از حج كردن است. باز گرد و رضاى او طلب كن. من از سفر حج منصرف شدم و به نزد مادر رفتم. 2
حكايت
شخصى با «بشر حافى» مشورت كرد كه دو هزار درهم حلال دارم، مىخواهم به حج بروم. بشر گفت: تو به سياحت و تماشا مىروى و اگر براى رضاى خدا مىروى،