245هميشه عادت داشته كسپرست و چيزپرست باشد، متزلزل مىكند: هيچچيز نيست! اما در همين حال، دلى را كه تا بدانجا رسيده است كه مىتواند [فراتر از كعبهاى كه در آن هيچكس نيست] مطلق را دريابد، سيراب كند كه چه خوب كه «هيچكس» نيست! چه خوب كه مطلق در اينجا به وسيله يك شخصيت بزرگ، محدود نمىشود، خدشهدار نمىشود. من اينجا هيچكس را نمىبينم؛ در جايى كه هميشه خيال مىكردم خدا آنجاست! نيست! اينجاست كه يك «بىجهتى» يعنى «همهجهتى» به احساس آدم دست مىدهد و در طواف خانه محصور نمىماند و به جستوجوى خداى كعبه برمىآيد تا در حقيقت، او را طواف كند. 1
كعبه من جمال او، مىكنمش به دل طواف
اهل صفا كنند سعى، بهر چنين زيارتى
در عرفاتِ عشق او، هست متاعِ جان بسى
نيست براى عاشقان، بهتر از اين تجارتى
دوست در آيد از درم، در قدمش رود سرم
بهر چنين شهادتى، مىكنم استخارتى 2
حكايت
گويند: عارفى از اولياءالله، اراده حج نمود. پسرى داشت، پرسيد: پدر جان، عزم كجا دارى؟ گفت: به زيارت بيتالله مىروم. پسر خيال كرد كه هركس خانه خدا را ببيند، خدا را هم خواهد ديد. گفت: پدر جان! مرا نيز با خود ببر. پدر گفت: صلاح نيست تو را ببرم. پسر اصرار كرد. پدر ناچار او را با خود همراه كرد. به ميقات رسيدند. احرام بستند و لبيك گويان داخل حرم شدند. هنگام ورود، پسر چنان متحير و دلداده شد كه بىدرنگ بر زمين افتاد و روح از بدنش جدا شد. عارف را وحشت احاطه كرد، گفت: فرزند من چه شد؟ كجا رفت پاره جگر من؟ از گوشه خانه خدا صدايى بلند شد: تو