196دادى، پس تو را حمد و ستايش مىگويم و اگر گناهى مرتكب شدم، تو بر من حجت دارى؛ خدايا مرا ببخش! 1
بود از آن اعرابىاى شوريده رنگ
كرد روزى حلقۀ كعبه به چنگ
گفت: يارب بندۀ تو برهنهست
و اى عجب برهنگىام نه يك تنهست
كودكانم نيز عريان آمدند
لاجرم پيوسته گريان آمدند
من ز مردم شرم مىدارم بسى
تو نمىدارى، چه گويم با كسى
چند دارى برهنه آخر مرا
جامهاى ده اين زمان، فاخر مرا
مردمان چون آن سخن كردند گوش
برزدندش بانگ، كِاى جاهل خموش
از طواف، آن قوم چون گشتند باز
مرد اعرابى همى آمد به ناز
از قَصَب 2 دستار و از خَز جامه داشت
گوئيا ملك جهان را نامه داشت
باز پرسيدند ازو كاى بىنوا
اين كه دادت گفت: اين كه دْهد خدا
چون من آن گفتم مرا اين داد او
جوين فروبسته دَرَم بگشاد او
آنچه گفتم، بود آن ساعت روا
زآنكه بِه دانم من او را از شما
3
حكايت «ابوعمرو واسطى»، از راه دريا به مكه مىرفت. ناگاه كشتى شكست و مالش تمامى به دريا ريخته شد. با زنش بر تختهپارهاى نشستند و خود را به جزيرهاى رسانيدند و در بيابان بىآب و نان، جاى گرفتند. از قضا در آن وقت، وضع حمل همسرش در رسيد و تشنه گرديد. ابوعمرو سر بهسوى آسمان بلند كرد و از خداوند، يارى خواست. خداوند بر او گشايشى آورد، ابوعمرو، نجات يافت و به سفر حج ادامه داد. ابوعمرو گويد: