197چون به مكۀ معظم رسيدم، در طواف، مرد نابينايى را ديدم كه به درد دل مىناليد و مىگفت: الهى! خطا كردم و عصيان ورزيدم، اكنون با توبه كنار خانهات آمدم، مرا ببخش و به كَرم خود بيامرز كه پيروى نفس كردم.
از حال او جويا شدم، گفت: پيش از اين، كار من دزدى بود و زندگى، از راهزنى به سر مىكردم. روزى در صحرا مردى را ديدم كه لباس كتانى پوشيده و در دست، خاتم عقيق و فيروزه داشت. قصد او كردم. مرا گفت: به راه خود برو و نزديك ميا كه كارى از پيش نخواهى برد، اهميتى ندادم و او چندين بار حرفش را تكرار كرد. وقتى خواستم نزديكش شوم با دستانش به چشم من اشاره كرد و نورى ساطع گرديد و نابينا شدم. اكنون در اين مكان مقدس آمدم تا هم از گذشتههاى سياه خويش توبه كنم و هم از خدا بخواهم كه بينايى مرا به من برگرداند. 1
حكايت
«مالك بن دينار» گويد: سفر حج كردم. جماعتى را در عرفات ديدم. با خود گفتم: كاش مىدانستم حج كدام يك از اينها قبول است تا او را تهنيت گويم و حج كدام رد است تا او را تعزيت دهم. در خواب ديدم: گويندهاى مىگويد: خداوند همه اين جماعت را به بركت كعبه به نعمت مغفرت معزّز فرموده، مگر «محمد بن هارون بلخى» را كه حج او مردود است. زمانى كه صبح شد، نزد اهالى خراسان آمدم و از ايشان احوال محمد بن هارون بلخى را پرسيدم. گفتند: او مردى عابد و زاهد است. او را در خرابههاى مكه بايد پيدا كنى. بعد از جستوجوى بسيار، او را در خرابهاى يافتم؛ دست در گردن بسته و زنجير بر پاهايش بود و در حال نماز بود. چون مرا ديد، پرسيد: كيستى؟ گفتم: مالك بن دينار. گفت: خواب ديدهاى؟ گفتم: آرى. گفت: هر سال مردى صالح مثل تو درباره من خواب مىبيند. گفتم: سبب چيست؟ گفت: شراب مىخوردم،