65 ادعاى فقدان نص بر تعيين جانشين است كه روايات تعيين، همچون حديث غدير معارض جدى اين مدعاست.
فرايند دوم، وصيت است؛ يعنى خليفهاى كه مشروعيت خود را از اهل حل و عقد كسب كرده، فردى را به جانشينى خود انتخاب كند. اين روش، در انتخاب خليفۀ دوّم به كار رفته است. خليفۀ اول در بستر مرگ بود و عثمان بن عَفان نويسنده و منشى ايشان بود. خليفه اوّل در آستانۀ مرگ مشغول وصيت كردن بود. جملاتى گفت با اين مضمون كه پس از من چه كسى خليفه باشد و قبل از اينكه از خليفه بعدى نام ببرد، بيهوش شد و وقتى به هوش آمد، به عثمان گفت كه سخنم را تا كجا نوشتى؟ منشى گفت: شما گفتيد كه خليفۀ پس از من... ، من نوشتم خليفۀ پس از تو، فلانى باشد. ايشان هم تأييد كرد و پذيرفت و بر اين اساس، مشروعيت خليفۀ دوم در وصيت خليفۀ اول است. (از آنجا كه مبناى مشروعيت در شيوۀ نخست نيز مورد نقد است، نمىتواند مستند مشروعيت شيوۀ دوم قرار گيرد).
در مورد خليفۀ سوم هم باز روش شوراى نخبگان (اهل حل و عقد) اجرا شد. ولى اين بار نخبگان را خليفۀ دوم انتخاب كرد. او شورايى شش نفره تشكيل داد. در اين شورا على عليه السلام ، طلحه، زبير، عثمان، سعد بن ابىوقاص و عبدالرحمان بن عوف حضور داشتند و قرار بر اين شد كه براى انتخاب خليفه تصميم بگيرند؛ بدينگونه كه در تركيب رأىگيرى چنانچه اكثريت و اقليت مثلاً پنج در برابر يك يا دو در برابر چهار قرار گرفت، رأى اكثريت معتبر است و اگر سه در برابر سه قرار گرفتند، سه