250حضرت ابراهيم پس از آنكه دست و پاىهاى حضرت ذبيحرا گشوده و برخيزانيد، حضرت اسماعيل خود بهخود بهطرف راست خود خوابيده و گفت:
اى پدر بزرگوار من، اكنون بىاينكه بر من رحمت آرى تيغ به گردنم بكش تا اينكه ملائكه ببيند كه پسرت اسماعيل هم به اراده خداى متعال و هم به امر پدر خود خليل ذوالجلال مطيع و منقاد مىباشد و اينگونه گواهى دهند.
حضرت ابراهيم چنانكه مذكور گرديد براى ذبح اسماعيل كارد را به حلق مبارك آنحضرت متصل ساخته و بهقوت هرچه تمامتر اراده قطع نمود ولى كارد بهقدر ذرهاى نبريد، حضرت خليل از نبريدن كارد غضب نموده و آن كارد را به صخره بزرگى كه در آنجا بود زد و آن سنگ را دو پارچه كرد.
حضرت ابراهيم متفكر و متحير كه آيا در اينچه حكمتى موجود خواهد بود كه ناگاه خطاب مستطاب رسيد: «اى ابراهيم رؤياى تو را تصديق كرديم براى پسرت اسماعيل يك قوچ بدل و فدا فرستاديم»، در اين بين جبرئيل امين نيز با يك قوچ عظيمالجثه، از جبل ثبير ظاهر و نمايان گرديد، حضرت ابراهيم قوچ مزبور را گرفته و به مسجد منحر آورد، پس از آنكه خود ابراهيم و كبش و اسماعيل تكبير گفتند، كبش را خوابانيده و ذبح نمود.
نظر به روايت ديگر زمانىكه حضرت ابراهيم به حيرت تمام تفكر مىكرد، پسرش اسماعيل كه هرگونه امر و اراده رب جليل را مطيع و منقاد بود گفت: «اى پدر تو را چه شد كه در ايفاى امر حضرت حق تكاسل 1 كنى؟»
ابراهيم گفت: «كارد قطع نمىكند»، اسماعيل عرض كرد: «حال كه چنين است با قبضه او بر سر من بزن كه امر خداى را اينگونه ايفا كرده باشى»، حضرت ابراهيم به تعليم خود اسماعيل ساعى بود كه به ضرب قبضه تيغ مسلول تصوّر خود را به حيّز فعل آورد، ناگاه از هاتف غيبى اين خطاب مستطاب رسيد: