251يا ابراهيم رؤياى تو را تصديق كرديم. براى اينكه فرزند تو را بدل و فدا باشد، يك قوچ براى تو نازل و فرستاديم، اسماعيل را رها كرده و اين قوچ را كه در جبل نمايان است بگير و بهجاى پسرت قربان كن.
و در هنگام ظهور اين خطاب، كه«اى ابراهيم رؤياى تو را تصديق نموديم»، تيغى كه در دست حضرت خليل بود از وحشت خطاب مذكور بهزمين افتاد.
در اين أثنا حضرت جبرئيل از گوش كبش مزبور گرفته و به حضرت ابراهيم نمود و به اشارت جبرئيل الله اكبر گفت. حضرت اسماعيل نيز سر خود را از زمين بلند كرده عبارت منجيه « الله اكبر و لله الحمد » را بر زبان آورد، ابراهيم قوچ مزبور را گرفته و قربان نمود.
نظر به روايت ديگر چون حضرت خليل درجه مطاوعت و تسليم اسماعيل را به امر حق ديد، مستغرق درياى حيرت شده و به درگاه الهى عرض كرد:
الهى در آخر عمر من به احسان فرزندى، مرا مسرور ساختى و بعد بهواسطه مفارقت و مخصوصاً از كيفيت ذبح او مرا محزون فرمودى. اگر رؤيايى كه من ديدم از مقدّمات شيطانى مصون و به رضاى مراحم ارتضاى تو مقرون است به اجراى مقتضاى آن ابتدار 1 كنم والاّ اگر خلاف اراده تو است از او فارغ شده و استغفار مىكنم.
در اين أثنا ابراهيم تيغ برنده خود را سه دفعه به گردن اسماعيل كشيد ولى در هر سه دفعه كارد برگشته و از بريدن احتراز نمود، ابراهيم از اين امر حدت و غضب كرده، كارد را به سنگ سياهى زد كه سى و چهل نفر نمىتوانستند او را حركت دهند، آن صخره سياه از تيغ بىدريغ ابراهيم دونيم شده، يك پارچه آن بهطرفى و پارچه ديگر او بهطرف ديگر درغلطيد.
حضرت ابراهيم باز كارد را بهحلقوم اسماعيل گذاشته و سعى داشت كه قطع كند،