252حضرت اسماعيل به يك تسليميت فوقالعاده، پدر خود را مطاوعت 1 مىكرد كه صداى شوقافزاى غيبى از هاتف لاريبى اينگونه ظاهر شد: «اى ابراهيم رؤياى تو را تصديق كرديم، براى بدل و فدا بودن بر پسر تو قوچى فرستاديم، او را بگير و ذبح نما».
حضرت ابراهيم در عقب استماع اين ندا به عقب خود نگاه كرد، در دامنه جبل ثبير، كبش بىهمتا و متناسبالاعضايى ديد، از فرط فرح و سرور خود، اسماعيل را به همان حالت دستبسته گذاشته و براى گرفتن قوچ روان شد، ولى چون كبش مزبور بهطرف مسجدالخيفه حركت كرده بود از عقب افتاده، در سه محل هفت سنگ انداخت و در نزديكى جمره عقبه او را گرفته به مسجد منحر آورده و ذبح نمود. مواقعىكه حضرت ابراهيم بهطرف كبش سنگ انداخته، نقاطى است كه جمره اولى و جمره ثانيه و جمره عقبه است، شيطان لعين در اين مواقع به حضرت خليل ظاهر شده و اراده اضلال آن حضرت داشت، ولى عدم نيل به مقصود خود را فهميده و خائباً 2 مراجعت نموده، ديگر ديده نشده است، حجاج كرام براى ايما و ايهام اين وقعه، در سه محل شيطان را هفت سنگ مىاندازند.
زمانىكه حضرت خليل در مسجد منحر قوچ را ذبح مىكرد، حضرت جبرئيل آمده، دست و پاى اسماعيل را گشوده و گفت: اى اسماعيل هر استدعائى كه از حضرت جل و علا دارى بخواه كه اين زمان وقت مسعودى است كه هرگونه دعايى مقبول مىشود.
بنابراين حضرت ذبيح دست تضرع به درگاه خالق متعال برداشته و عرض كرد: الهى استدعا مىكنم اهل ايمانى را كه تا حال بهدنيا آمده و به آخرت رفته است، قرين عفو و غفران خود فرمايى. در اين أثنا حضرت ابراهيم رسيده و فرمود: «اى فرزند من تو به تأييدات حق مؤيّد هستى» و پس از اين مقالات از هاتف غيبى اين نداى فرحافزاى مبارك استماع گرديد:
«يا ابراهيم يا اصدق القائلين يا اسماعيل يا اصبرالصّابرين» . 3