249
حضرت ابراهيم گفت: «اى ملعون از نزد من دورشو، من البته امر و اراده خداى را مجرى خواهم داشت»، حضرت ابراهيم پس از آنكه شيطان را از حضور خود راند، به جبل ثبير درآمده و فرزند خود را خطاب كرده و گفت: «اى نورديده مسرت و ابتهاج من، در رؤيا به ذبح تو مأمور و به انفاذ و اجراى اراده ازليّه مجبور گشتم، رأى و اعتقاد تو در اين باب چيست؟»
حضرت اسماعيل عرض نمود: افْعَلْ مٰا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ مِنَ الصّٰابِرِينَ . 1
حضرت اسماعيل گفت:
بديهى است كه جان دادن امرى است مشكل و محتمل است كه از شدت اضطراب تو را رنجيدهدل سازم و سبب نقصان اجر و مثوبات من شود، محض اين اوّلاً دستها و پاىهاى مرا ببند و براى اينكه مبادا بهالجاى شفقت ابوّت روى مرا ديده و از نهايت مرحمت بهتقصير امر ذوالجلال جرأت و جسارت كنى، مرا بر روى بخوابان و اگر مناسب دانى پيراهن مرا براى تسلى نزد هاجر مادر من ببر و از من او را سلام برسان كه براى صبر و تحمل به ارادةالله با آن پيراهن خود را متسلى سازد.
چون حضرت ابراهيم از فرزند خود اين جواب شنيد فرمود: «اى فرزند دلبندمن، چقدر به اراده ازلى خوب تسليم مىشوى؟» دست و پاىهاى اسماعيل را محكم بسته و بر روى خوابانيد، پس از آن چشمهاى خود را بههم گذاشته، به گردن آن حضرت كارد برندهاى را بهقوت كشيد، ولى حضرت جبريل بهفرمان ربّ جليل، دم برنده كارد را بهطرف ديگر گردانيد و تيغ مسلول ابراهيم نتوانست گردن اسماعيل را قطع كند و بنا بهقولى چون حضرت ابراهيم اسماعيل را بهطور مشروح محكم بسته و خوابانيد، اسماعيل گفت: «اى پدر مهرگستر، بندهاى دستها و پاهاى مرا باز كن كه امر اقدس متعال را كرهاً ايفا ننموده باشم!»