248ابليس پرتلبيس، به خيال اينكه زمان اضلال ابراهيم رسيد و نبايد فرصت از دست داد، نزد هاجر رفته و گفت: «آيا مىدانى كه ابراهيم اسماعيل را كجا برد؟»
هاجر گفت: «بلى براى اينكه حطب بياورند بهكوه رفتند».
ابليس گفت: «نه نه او را براى ذبحكردن برد».
حضرت هاجر گفت: «اسماعيل را پدرش دوست دارد واز مبغضين و معاندين او نفرت كند، حاشا كه ابراهيم اين امر نامشروع را كه تو مىگويى فاعل و مرتكب شود».
شيطان گفت: «ابراهيم به اعتقاد آن است كه بهفرمان خداى ذبح مىكنم».
هاجر گفت:
مادام كه اراده حكمت عاده الهى آنچنان است به ايفاى مأموريت خويش ناچار و مقروض است، برود امر الهى را بهجاى بياورد، حضرت هاجر به اغواى شيطان فريب داده نشد.
شيطان چون ديد كه نتوانست هاجر را فريب دهد نزد اسماعيل آمده و گفت: «اى اسماعيل پدرت براى اينكه تو را ذبح و قربان كند به كوه مىبرد». حضرت اسماعيل گفت: «من به امر الهى اطاعت و به رأى و اراده پدر عزيزم موافقت مىكنم، اسماعيل شيطان را از حضور خود راند».
چون شيطان نتوانست اسماعيل را نيز اغفال و اضلال كند نزد ابراهيم آمده و گفت: «اى پير روشنضمير به كدام طرف مىروى و اجراى كدامين مقصود خود را تصور نمودهاى؟» حضرت ابراهيم گفت: «در مقابل كارى دارم براى اتمام آن مىروم».
ابليس گفت:
گمان مىكنم كه تو را شيطان به واسطه رؤيا اضلال كرده و عقل و شعور تو را اخلال نموده است، به درجهاى تو را رسانيده است كه به خيال قتل و تلفكردن فرزند خود افتادهاى، اگر چنانچه به تسويلات و القاآت واقعه او تابع شوى و شكوفه باغ مراد و ثمره فؤاد خود را ضايع كنى، شبهه نيست كه سرمست جام ندامت و گمگشته راه سلامت خواهى بود.