200وجود مبارك او كندند و دستها و پاهاى آن حضرت به زنجيرهاى آهنى محكم بستند. به كفه منجنيقى كه به تعليم ابليس لعين ساخته شده بود نشانيدند.
حضرت ابراهيم آنوقت هفده و بهقول ديگر بيست و نه سال گذرانده بود، مشركين نمارده به ملاحظه اينكه محل عورت آن حضرت را نيز بازگذارند خواستند، لباسى را هم كه در آن وجود مبارك بهجاى إزار استعمال مىشد درآورند و ليكن هريك از نمروديان كه براى كندن آن لباس دست خود را دراز كرد، فوراً خشك شده و از حركت بازماند. ناچار نتوانستند به اين خيال خود نائل شوند، نمرود در آنحال وحشت اشتمال ابراهيم را احضار كرده و گفت يا ابراهيم، تو را به اين آتش خواهم انداخت ببينم از كدام خداى استمداد كرده و خلاص خواهى شد، حضرت ابراهيم فرمود: رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ . 1 چون نمرود اين جواب را شنيد، دو شخص واجبالقتل احضار كرده يكى را عفو و اطلاق و ديگر را قتل و هلاك ساخت و به زعم باطل خود مفاد أَنَا أُحْيِي وَ أُمِيتُ 2 را اشاره و ايما نمود.
چون حضرت ابراهيم اين جواب ابلهانه نمرود را شنيد به بلاهت و حماقت او متعجب شده و گفت: فَإِنَّ اللّٰهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهٰا مِنَ الْمَغْرِبِ 3 يعنى اى نمرود، قادر بىچون، آفتاب عالمتاب را از مشرق درمىآورد. اگر تو قادر هستى او را از طرف مغرب ظاهر ساز! حضرت خليل به اين جواب صواب، نمرود را الزام و اسكات فرمود، نمرود كه به كمال نخوت و عناد متّصف بود از اين نيز متنبه نشده و وَرد 4 گلزار خلّت [قدس] را به آن آتش جهانسوز انداخت، در اين اثنا دو فرشته آمده و حضرت خليل را از دو طرف گرفتند و به كمال وقار و سكونت داخل آتش نمودند.
جبرئيل امين نيز از خزانه جنان يك خلعت نرم و پاكيزه آورده و خليل را پوشانيد،