191بنا به بعض روايات پس از آنكه حضرت خليل ذوالجلال دوازده سال در غار مذكور ماند، روزى از والده خود ادنى سؤال كرد: «آيا رب من كيست؟» ادنى در جواب گفت: «رب تو من مىباشم». حضرت خليل ثانياً سؤال نمود: «پس ربّ تو كى خواهد بود؟» ادنى گفت: «رب من پدر تو آذر است». حضرت ابراهيم فرمود: «آيا رب او كيست؟» ادنى گفت: «رب پدرت آذر نمرود است». باز ابراهيم پرسيد: «خداى نمرود كيست؟» ادنى گفت: «اى فرزند دلبند اين سؤالات هيچگاهى مقتضى نيست، حذر كن كه مبادا در اينباب گفتوگويى نموده باشى!» اگرچه والده ابراهيم خواست او را به اين مقالات تكدّرآميز تهديد كند، ولى حضرت ابراهيم دنباله سؤالات حقّه خود را از دست نداده، استفسار كرد: «اى والده چهره من لطيفتر است يا چهره تو؟ آيا صورت تو بهتر است يا صورت پدرم آذر؟ آيا گونههاى پدرم آذر اجمل است يا گونههاى نمرود؟»
ادنى گفت: «اى پسر چهره تو از چهره من، صورت من از صورت آذر و گونههاى او از گونههاى نمرود احسن و اجمل است». حضرت ابراهيم در جواب اظهار نمود: «اكنون كه تو خالق من و پدرم خالق تو و نمرود خالق پدرم مىباشد، پس چرا تو خود را از من بهتر و آذر خود را از تو نيكوتر و نمرود خود را از پدرم جميلتر نيافريدند؟»
اگرچه حضرت ابراهيم خواست به اين مقاله دقيقه، بطلان اعتقاد والده خود را توضيح و بيان كند، ولى ادنى باز جواب سابق را داده و او را به شهر آورد. و ماجراى واقعه را كماجرى، براى زوج خود آذر حكايت كرده و گفت:
گمان مىكنم همان وجود هدايتنمود كه بهظهور آن اديان اهل زمين محو و ناياب شده و بنيان سلطنت نمرودى مضمحلّ و خراب خواهد گرديد، اينك اين پسر تو خواهد بود.
در نزد بعضى حضرت ابراهيم را پدرش آذر از غار بيرون آورد، چون بودن پسر خود را در غار از زوجهاش استنباط كرد، براى اينكه نمرود عنود را يك خلوص و ارادت مخصوصى گردد، به نيت قتل و تلف نمودن آن مولود مسعود به غار رفت و به