189جوانى حورپيكر و مليحالمنظرى بوده، در فلانغار محفوظ است».
آذر به غار مذكور عزيمت كرده، به جمال با كمال ابراهيم اظهار محبت نموده، به زوجه خود ادنى گفت: «تو اين طفل را از غار خارج ساخته و به شهر بياور كه به نمرود تقديم كنيم»، مزبوره هم آن فرزند سعادتمند را به خارج غار درآورد. حضرت ابراهيم همان ساعت كه از غار بهدر آمد عجايبات سماوات و ارضين را ديده و زمانى تفكر نمود و به علم و يقين درك و اذعان كرد كه ممكّنات اجرام علويه و سفليه يك موجد و مبدع حقيقى دارد، وجود حق را به كلمات
«إنَّ الَّذي خَلَقَني وَ رَزَقَني وَ أَطعَمَني وَ سَقاني لِرَبّي الَّذي ما لي إلهٌ غَيرُه» اقرار و اعتراف نمود.
با اينكه در آن وقت در روى زمين فرد واحدى نبود كه وحدت وجود را اعتراف كند، زيرا كه آذر و افراد بنىنوع بشر علىالعموم نمرودپرست و به جام كفر و عناد سرمست بوده، به شمس و قمر و كواكب منوّر و به اصنام مصوره بندگى و پرستش مىكردند و كواكب آسمان را اعظام نموده، براى ايهام اينكه ظهور اشياء از آنها است در پرستش كواكب سعى و اهتمام مىنمودند. زيرا اهالى بابل كه آنوقت در دين صائبيه 1 بودند، به آفتاب و نجوم ستايش و به نهرهاى دجله و فرات سجده مىكردند. معمافيه حكمداران خود را در عداد معبود گذاشته، صور آنها را ساخته و صور مذكور را اله خود قرار داده و به عرض پرستش اشتغال داشتند و معتقد اين بودند كه روح انسانى از نور اصلى جدا شده و مقدس مىشمردند طائفه خبيثه كه از اهالى بابل در زمان نمرود موجود بودند، منشعب از اولاد سام و زبان آنها سريانى و به دين صابئى 2 متدين بودند.
صابئيان قديماً تابع شرايع شيث و ادريس (عليهما السلام) بوده و كتب آنها صحفى بود كه به حضرت شيث نازل شده بوده است. كتاب شيث(ع) اوامر محاسن اخلاق و صدق و