188مىنشست لرزه و تزلزل افتاد، شرفات يك طرف آن عمارت بغتةً به زمين اوفتاده و جميع اصنام و اوثان بتخانهها سرنگون شده بودند. صداى هاتف مزبور در يوم مذكور چندين دفعه شنيده شده و بعد از آن روز، نمرود به هر سمتى كه توجه مىنمود و به هر موقعى كه مىرفت صداى معهود را از هاتف غيبى مىشنيد.
يك شب نمرود در رؤياى خود ديد كه از ضلع آذر يك ماه تابانى ظاهر و نمايان شده و به شعشعه نور خود زمين و آسمان را منور و سكنه ساهره غبرا را متعجب نمود و نداى جٰاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبٰاطِلُ 1، از جهات سته عالم شنيده شده و اصنام بتخانهها به زمين اندر غلطيد و ازاينرو اقوام بدفرجام نمارده مأيوس و محروم ماندند.
نمرود از اين رؤياى ترسناك خائف و زمانىكه بيدار شده و عقل او بر سر آمد آذر را احضار نموده، واقعه هائله خود را چنانكه ديده بود بيان كرد. آزر گفت اين رؤياى شما فرط عبوديت و پرستش مرا كه به كوكب قمر دارم تلميح و اشاره مىنمايد، آذر به اين تعبير خاطر نمرود را تسلى داد.
حضرت ابراهيم به اختلاف روايات، پانزده ماه در غار سالفالذكر مانده، به سنّ تميز واصل آمده و گاهگاه بيرون آمدن به خارج غار را تصور و خيال مىنمود. بناء عليه روزى به والده خود ادنى بنت نمره گفت كه ديگر پس از اين مرا از اين غار بيرون بياور.
مؤلف بدايعالزهور روايت سالفالذكر را جرح كرده و گويد كه حضرت ابراهيم در غار مذكور دوازده ماه تمام مانده و چون هر ماه بهقدر يك سال بزرگ مىشد، زمانىكه خواست از غار به در آيد مانند اطفالى بود كه ده سال گذرانده باشند. حضرت ابراهيم كه اخراج خود را از غار به والده خود اظهار و استدعا كرد، ادنى بنت نمره پس از يك ملاحظه بسيار دقيق به خانه خود مراجعت كرده و به آذر گفت: «اينكه چندى قبل به تو گفته بودم فرزند تو وفات كرد صحيح نبود، فرزند تو وفات نكرده، اكنون