251او قاسم رسى و از محمدبن محمدبن زيد، حديثى نقل نكرده است؟!
و چرا بخارى از محمدبن قاسم بن علىبن اشرفبن زينالعابدين(ع) صاحب طالقان كه همعصر وى بوده و در سال 250ه در عراق، شش سال قبل از وفات بخارى كشته شده، حديثى نياورده است؟
و همچنين چرا از ساير افراد بزرگوار خاندان پيامبر(ص) و عترت پاك او و شاخههاى درخت نبوتش همچون؛ عبداللهبن حسن، علىبن جعفر عريضى و ساير بازماندگان محترم پيامبر(ص) در ميان امت مطلبى را روايت نكرده است؟!
از اين بالاتر، چرا بخارى حتى يك حديث از سبط اكبر و ريحانه پيامبر(ص)، ابىمحمد، امام حسن مجتبى(ع)، سيد جوانان اهل بهشت، 1 نياورده و در مقابل، به ادعاهاى بىاساس سرسختترين دشمن اهلبيت(عليهمالسلام) عمرانبن خطان، اعتماد كرده است؟ در حالىكه عمران، كسى است كه در مدح و ثناى ابن ملجم ضارب و قاتل امير مؤمنان(ع) اينگونه سروده است:
يا ضَربَةً مِن تقى، ما أرادَ بِها
إلاّ لِيبلُغَ مِن ذِى العَرشِ رِِضْواناً
إنّى لأذكُرُهُ يَوماً، فأحْسِبُه
أو فى البَريّةِ عِندَ اللهِِ مِيزاناً 2
اى ضربتى كه از شخص پرهيزگارى صادر شد و تنها هدف آن خدا بود تا به بهشت رضوان راه يابد!! من هرگاه او را ياد مىكنم، فكر مىكنم كه ميزان عمل او، از همه بندگان نزد خدا سنگينتر است!
به نظر شما آيا مىتوان به احاديث چنين افرادى اعتماد كرد، اما روايتهاى عترت پاك پيامبر(ص) را موثق ندانست؟