139اما خليفه اول، با عزل اسامه مخالفت كرد، چنانكه با ترك جنگ مخالفت كرده بود. سپس از روى خشم، ريش عمر را به دست گرفت 1و با ناراحتى گفت: «اى پسر خطاب! مادر به عزايت بنشيند، پيغمبر(ص) اسامه را به فرماندهى برگزيده و تو دستور مىدهى وى عزل گردد؟!»
سرانجام لشگر اسامه، با سه هزار نفر كه هزار نفر آنها را اسب سواران تشكيل مىدادند حركت كردند و جماعتى كه پيامبر(ص) اصرار داشت كه حتماً در سپاه شركت كنند، تخلف نمودند، با وجود اينكه آن حضرت فرموده بود: «
جَهِّزُوا جَيشَ اسامَةَ لَعَنَ اللهُ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْه. » 2؛ «با سپاه اسامه همراه شويد، خدا لعنت كند كسى را كه با او همراه نشود».
همانطور كه مىدانيد سستى و عدم شركت آنها در جبهه و لشگر اسامه به اين دليل بود كه پايههاى حكومت خود را تحكيم نمايند و اين كار را لازمتر از اطاعت از نص و دستور پيامبر(ص) مىدانستند؛ زيرا اگر در جبهه شركت مىكردند، فرصت احراز مقام خلافت، قبل از وفات رسول الله(ص) از دست مىرفت و خواسته پيامبر(ص) نيز، همين بود كه مركز حكومت اسلام از آنها خالى بماند و در آرامش و اطمينان، ولايت و خلافت امير مؤمنان(ع) استوار گردد و پس از بازگشت آنها در برابر عمل انجام شده قرار گيرند، تا زمينه دشمنى و كارشكنى برايشان كمتر فراهم