204 حق زمزمه داشتم و درخواست عفو از گذشتههاى شرمآور خويش مىكردم.گاهى هم با حضرت ولى عصر(عج) خلوت مىكردم. ساعت 11 بود كه شروع به نظافت كردند. برخاستم و آمدم در حياط مسجدالحرام مقابل ركن غربى؛ چون فضاى مسجد در آنجا وسيعتر و انسان فارغالبالتر بود.
گفتم من كه طواف وداع را صبح به جا آوردم و فعلاً توانايى طواف ندارم بايد براى هر كدام از چهارده معصوم دو ركعت نماز بخوانم و به روح مطهر آنان هديه كنم.
در اين لحظات كه مشغول خواندن نماز براى اين بزرگواران بودم، ناگهان بويى خوش از نزديك مشام مرا پر كرد؛ بهطورىكه گفتم اين بوى خوش نه شبيه عطر است و نه گلاب؛ شايد در مسجدالحرام برنامه باشد كه عود و عنبر بپاشند. اما اگر چنين باشد، بايد صدها دستگاه و تلمبه و... در كار باشد. حال آنكه چنين برنامهاى را در مسجدالحرام نديدم. در اين موقع غرق در بوى خوش شده بودم. نمىدانستم اين بوى خوش از كجاست. من براى پنج تن آل عبا نماز خواندم و با خود گفتم كه براى حضرات ديگر ائمه معصوم(عليهمالسلام)، به شرط حيات در عمرههاى ديگر انجام وظيفه مىكنم. در فكر ختم جلسه بودم و چون در حال نماز براى حضرت اباعبدالله(ع) بودم مناسب ديدم كه در ركعت دوم، سوره والفجر را كه متعلق به آن حضرت است، بخوانم.
به هر حال نماز را با اين كيفت خواندم و چون مشغول تشهد بودم و نزديك سلام شدم، شخصى در طرف چپ من نشست. حس كردم