205كه سؤالى دارد. سلام نماز را دادم و رو به او كردم؛ شخصى بود در سنين چهل سالگى و سر تراشيده. به نظرم رسيد كه از حاجيان معمولى است. گفتم: «آيا فرمايشى داريد؟» گفت: «اين آقا كه كنار شما نشسته بود، كجا رفت؟» گفتم: «نمىدانم». گفت: «قامتى بلند و عبايى بردوش داشت و كنار شما نشسته بود». گفتم: «من كه نديدم». واقعاً هم نديده بودم. آن مرد خيلى با تعجب و با يك حس كنجكاوى عميق گفت: «شما او را نديدى؟» گفتم: «رفيق شما بود؟» گفت: «نه آن آقا فرمود: شما اگر خودتان را اصلاح كنيد، من نزد شما مىآيم و من چون مطلب را عادى تلقّى كردم، سؤالى از اسم و رسم اين مرد هم نكردم». در آن لحظه از مسئله بوى خوش به كلى غافل بودم. آن مرد رفت و من هم پس از لحظاتى برخاستم و به قصد منزل از مسجد خارج شدم. دعاى وداع را خواندم و با خود گفتم: «نماز حضرت ولى عصر(عج) را كه دفعه قبل خواندم».
با خود حديث نفس مىكردم و ميگفتم: اگر من لياقت ديدار حضرت را ميداشتم و آقا را ميديدم، چه به ايشان ميگفتم؟! شايد به حضرت عرض ميكردم: آقا چرا جلوى اين توهينها را كه به حرم مقدس بقيع مىشود نمىگيريد؟! با اين حال به منزل رسيدم و استراحت كردم؛ ظاهراً ساعت سه يا چهار بود كه با خود گفتم: پس آن بوى خوش چه بود؟! در اين حين بيخود شدم و از جاى جستم و ياد آن بوى مخصوص افتادم... ؛ بنده شهادت ميدهم كه در عمرم چنين رايحۀ دلنشينى حس نكرده بودم.