203 پنجاه سال قبل اينجا آخر مكه بود و چنين عمارتى نداشت. منزل ما در همين نقطه مقابل مسجد جن بود. پينهدوزى در جوار منزل ما بود كه او امام جماعت مسجد بود.
بعد از لحظاتى از مسجد جن بيرون آمدم و از در بركة الغسل وارد شدم. در باز، و آمد و شد برقرار بود؛ به تدريج از قسمتهاى مختلف قبرستان و تونل وسط گذشتم و در آخر وادى كه مقبرة المعلاة و قبور آل عبدمناف است، وارد شدم.
سلامى خدمت حضرت خديجه(عليهاالسلام) و فرزندش جناب قاسم دادم و تبريك عرض كردم. كنار قبر حضرت عبدالمطلب، ابوطالب و حضرت عبدمناف هم آمدم و سلام كردم. سپس گفتم: شما فرزندى داريد مثل علي(ع)، سزاوار نيست كه ما از اين در محروم برگرديم. به حضرت خديجه عرض كردم: شما مخدرهاى هستيد كه جبرئيل از جانب خدا تو را سلام رساند و پيامبر خدا بعد از رحلت تو برايت گريه كرد و فرمود: «
خديجة و أينَ مثل خديجة »؛ «كجاست مثل خديجه»؟! شما آبرومند درگاه خدا هستيد. از خداى متعال براى ما ايمان و حسن عاقبت و اصلاح امور بخواهيد. اين زيارت آخرين زيارت ما نباشد.
به هرحال به منزل برگشتم و نماز مغرب و عشا را خواندم. بعد براى وداع عازم مسجدالحرام شدم. شب عيد غدير بود و آخرين شبى بود كه در مكه اقامت داشتيم و فردا صبح ساعت 7 عازم جده و ايران بوديم.
ساعت 6/5 وارد مسجدالحرام شدم و در مسقفات، مقابل ميزاب كعبه قرار گرفتم. چند ركعت نماز و چند جمله دعا خواندم. گاهى با حضرت