202 و حضرت عبدالمطلب(ع) و به آنها عيد غدير را تبريك بگويم و عيدى هم بگيرم. براى اينكه آزادتر باشم و كسى مزاحمم نشود، عمّامه را كنار گذاشتم و با قبا خارج شدم؛ گرچه ماشين جلوى در هتل براى رفتن به حرم مهيا بود، ولى من خواستم از محل منا تا حجون را پياده بروم و زمزمه داشته باشم. ازاينرو از جاده مقابل هتل كه معروف به شارع سقاف بود، راهى حجون شدم. مسير خلوت بود. با خداى خود و با حضرت ولى عصر(ع) زمزمه داشتم و با خود حديث نفس مىكردم؛ ميگفتم: آخر تو با اين وضع و حال از حضرت چه انتظارى دارى كه او را ببينى؟! و بر فرض كه ايشان را ديدى، چه مىخواهى و چه خواهى گفت؟! تو كه سر تا پا گناهى چه توقعى دارى؟! با اين زمزمه و نوا رسيدم مقابل در بزرگ قبرستان. ديدم در بسته است. تازه فهميدم كه هنوز وقت نماز عصر نشده است. به مسير خود ادامه دادم و گفتم بروم در مسجد جن و كمى قرآن بخوانم و از آن در وارد حجون بشوم. در مسجد جن چند دقيقه قرآن خواندم تا وقت اذان عصر شد. اذان و اقامه گفتند و نماز عصر را خواندند؛ من هم همراهى كردم و خاطرۀ مسجد جن در پنجاه سال قبل برايم تجديد شد.