36خانه مىآيد و به پسرش شيخ عباس، مىگويد: اين همه درس خواندى به كجا رسيدى. بيا برو ببين فلان آخوند چه حكايات جالبى از كتاب منازل الآخره نقل مىكند. مىدانى آقا مصطفى، با اينكه شيخ عباس خودش اين كتاب را نوشته بود، اما به روى پدر نياورد و نگفت كه باباجان چه مىگوييد، اين كتاب منازل الآخره را كه خود من نوشتهام. خوب اين نتيجه اخلاص است؛ الآن خانهاى نيست كه كتاب مفاتيح الجنان او در كنار قرآن خوانده نشود.
مصطفى در تأييد سخنان پدربزرگ ليلا سر تكان داد و براى خالى نبودن عريضه به چنين فردى آفرين گفت؛ هرچند در دل نيز براى او جاى شگفتى داشت كه انسان تا اين حد به مرتبه اخلاص برسد و نيز نشانهاى بر درستى سخنان پدر آقاى سديدى در خانه خودش مىيافت؛ زيرا ديده بود ليلا بعضى وقتها بعد از نماز كتاب مفاتيحالجنان را باز مىكرد و به قول خودش تعقيبات نماز را مىخواند. ورود دايى ليلا، يعنى آقا محسن، رشته سخنان پدربزرگ را از هم پاشاند سلام و تعارفات مرسوم جاى خود را به سخنان پدربزرگ ليلا داد و مصطفى هم كه چندبار با دايى محسن معاشرت داشت، با ورود او از جا بلند شد و احساس الفت بيشترى كرد؛ چون از سر شب جاى خالى او را احساس مىكرد.