35به مثل مىكردند. حركات و گفتار او را به دقت زير نظر داشتند، اما وقتى ديدند او نيز مثل خود آنها از وادى ماشين، زمين، ملك، گرانى و... سخن مىگويد، احساس يكرنگى كردند و گفتوگو رنگ و بوى هميشگى را گرفت. فقط اين پدر آقاى سديدى بود كه مثل هميشه كتاب منتهىالآمال قديمىاش را كه خودش با شيرازه آن را سرپا نگه داشته بود، در دست داشت و به حكم وظيفه هميشگىاش بعضاً از حكايات و وقايع تاريخى آن براى اهل مجلس نقل مىكرد.
اين بار خود را كنار مصطفى كشانده بود تا باب آشنايى بيشتر با او را باز كند. چانهاش گرم شده بود و از ويژگىهاى اين كتاب و صاحبش براى مصطفى سخن مىگفت. او در بيشتر مجالس دوستانه صاحب منتهىالآمال را مىستود. اين بار نيز براى اينكه مصطفى هم بىبهره نماند، دست به زانوى او زد و گفت: مىدانى آقا مصطفى! صاحب اين كتاب، مرحوم شيخ عباس قمى را مىگويم، صاحب كتاب معروف مفاتيحالجنان، آدم با اخلاصى بوده است. آقا هرچه مىگويى از اخلاص بگو؛ اصلاً عملى كه از روى اخلاص نباشد، نزد خدا پشيزى نمىارزد.
بله اين مرد چنان با اخلاص بود كه وقتى پدرش در مجلس روضه از آخوندى بالاى منبر حكايات كتاب «منازلالآخره» را مىشنود و تحت تأثير قرار مىگيرد به