34مصطفى و قد رشيد او مىرفت؛ از اينرو وقتى ليلا سينى چاى را جلو آنها گرفت، دخترعمه زهره كه كمى هم به زندگى دختر دايىاش حسادت مىكرد، با كنايه گفت: ليلا خانم عجب شاخ شمشادى به تور زدى؟! ليلا كه حالا ديگر در حاضر جوابى استاد شده بود، بىآنكه دستپاچه شود با خونسردى گفت: چه كنيم ديگه بلبل سراغ گل مياد؛ دعا مىكنم بخت همه باز بشه. حاضران در مجلس كنايه ليلا را فهميدند. خنده آنان، دختر عمه را سر جا نشاند و نگاه مردها را كه در آن سوى پذيرايى قرار داشتند، بهسوى آنان جلب كرد. در اين ميان عمه زهره رو ترش كرد. اما ليلا بدون آنكه به روى خود بياورد سينى چاى را جلو او گرفت و تعارف كرد؛ هرچند دلهره داشت كه مبادا عمه زهره، زهر خود را بريزد و شرى بهپا كند؛ چون دخترش چند سالى از ليلا بزرگتر بود و هنوز بختش باز نشده بود.
در اين سوى ديگر صداى مردان بعضاً به قهقهه بلند مىشد و هر يك از اوضاع و احوال كار و قيمت اجناس سخن مىگفتند. آنان گرچه پيش از اين يكى دوبار يا بيشتر و كمتر مصطفى را ديده بودند، اما اينطور از نزديك با او همصحبت نشده بودند. همسفره شدن آنان با فردى كه در مذهب با آنان متفاوت بود، بيشتر آنها را كنجكاو مىكرد و هر آن منتظر شنيدن سخنى متفاوت از سخنان روزمره بودند و چه بسا خود را آماده پاسخگويى يا مقابله