91پژوهشگر و عالمى منكر آن نيست. ولى ميزان تأثيرپذيرى يك مذهب از مذهب ديگر، موضوعى است كه نيازمند دليل قطعى است و صرف وجود يك نظريه نزد دو مذهب، براى داورى درباره تأثير و تأثر آنها كافى نيست.
آيا كسى حق دارد بگويد كه براى مثال، التزام اهل تسنن به بستن دستها هنگام نماز، از كارهاى مجوس است؛ زيرا مجوس هنگام عبادت يا در برابر بزرگانشان چنين مىكردهاند! يا اينكه پس از سوره حمد در نماز آمين مىگويند، برگرفته از يهود و نصاراست؛ چون آنها نيز پس از خواندن دعا آمين مىگويند! يا اينكه بگويد: انديشه تسنن متأثر از اديان يهودى و مسيحى است؛ زيرا بيشتر پيروان اين دو دين و صاحبان تمدنهاى پيشين، مانند روميان و قبطىها، زير لواى تسنن درآمدند تا زير پرچم طرفدارى از صحابه و عثمان، خليفه مقتول، خود را از سلطه دين اسلام برهانند؛ بهگونهاى كه شمار بسيارى از اينان در دربار اموى از نفوذ و قدرت برخوردار بودند و پيشاپيش آنها نيز كعبالاحبار يهودى قرار داشت!
مانند اينگونه داورىهاى چشم بسته از كسانى كه با شيوههاى نقد آشنا باشند و با انصاف داورى كنند و داورى خود را بر پايه عقل و منطق قرار مىدهند و احاديث و نقلقولها را به ميزان نقد علمى مىسنجند، صادر نمىشود! پس چگونه يك مسلمان مىتواند اين تحليلهاى بىپايه را بپذيرد و آنها را مبناى يك بحث علمى و درست قرار دهد؟
اگر به يكى از كتابهاى شيعه كه در موضوع غيبت و رجعت نوشته شده است، مراجعه كنيم، در خواهيم يافت شيعه در التزام به اين عقيده