116تشتى از بوى خوش حاضر كردند. آنگاه غاليه 1 و عنبر از آن تشت بر مىداشت و به محاسن حضرت مىماليد... .
پس حضرت بلند شد و برگشت. در پى او رفتم و گفتم: اى پسر پيامبر! شما را من نزد منصور آوردم و شكى نداشتم كه او قصد كشتن شما را دارد، ولى اكنون او اينگونه با احترام با شما برخورد كرد. من ديدم شما وقت داخل شدن، چيزى زير لب زمزمه مىكرديد، آن، چه دعايى بود؟ حضرت فرمود: گفتم:
« اللّهُمَّ احْرُسْنى بِعَينِكَ الَّتى لا تَنامُ... » . 2
خبر دادن از نيت فرستاده منصور
«صَفوان بن يحيى» مىگويد: «جعفر بن محمد بن اشعث به من گفت: مىدانى چرا ما شيعه شديم با آنكه از اين مذهب، سخنى نزد ما نبود و آنچه ديگران در اين باره مىشناختند، نمىشناختيم؟» گفتم: «جريان چيست؟»
گفت: «روزى منصور دوانيقى از پدرم خواست مردى هوشيار و زيرك براى انجام مأموريتى ويژه معرفى كند. پدرم، دايى خود را معرفى كرد. منصور او را احضار كرد و پولى به او داد و گفت: به مدينه برو و با عبدالله
بن حسن بن الحسن و گروهى از خويشاوندانش و از جمله جعفر بن