117محمد ملاقات كن و به آنان بگو من غريبم و از خراسان آمدهام. در آنجا شيعيان و پيروانى داريد كه اين پول را براى شما فرستادهاند و به هر كدام مبلغى با شرايطى بپرداز و بگو من فرستاده آنها هستم و دوست دارم رسيد پول را با خط خودتان بنويسيد كه همراه من باشد.
دايى پدرم به مدينه رفت و پس از مدتى مراجعت كرد و نزد منصور آمد. پدرم نيز در مجلس منصور بود. منصور پرسيد: چه كردى؟ گفت: همه آنان را ملاقات كردم و پولها را پرداختم و رسيد گرفتم به جز جعفر بن محمد كه در مسجد پيامبر نزد او رفتم. ديدم نماز مىخواند. پشت سر او نشستم تا نمازش تمام شود. چون نماز را به پايان برد، به من رو كرد و گفت: از خدا بترس و اهلبيت پيامبر را فريب مده و به منصور بگو از خدا بترسد و خاندان پيامبر را مفريبد. گفتم: منظورتان چيست؟ گفت: پيشتر بيا. آنگاه همه آنچه ميان من و تو گذشته بود و مأموريت مرا بازگفت؛ چنانكه گويى همراه ما بوده است». 1
شفاى زن خراسانى
يكى از اهالى خراسان، مرد توانمندى از علاقهمندان به خاندان اهلبيت عليهم السلام بود. همسرش نيز دوستدار اهلبيت عليهم السلام بود. سالى از همسرش خواست تا او را به حج ببرد كه بتواند همسر و دختران جعفر
صادق(ع) را ملاقات كند و هدايايى را به ايشان تقديم كند. آنان به حج