115
عظمتِ امام صادق(ع)
«جمالالدين مَزى» به سند خود در «تهذيب الكمال» آورده است: «ربيع» مىگويد: منصور مرا فرا خواند و گفت: همانا جعفر بن محمد در برابر حكومت من نافرمانى مىكند. خدا مرا بكشد، اگر او را نكشم. پس من به دستور منصور، امام صادق(ع) را نزد منصور احضار كردم. پس حضرت لباس پوشيد و با طهارت نزد منصور آمد. من از منصور اجازه ورود خواستم. منصور گفت: او را نزد من بياور. خدا مرا بكشد، اگر او را نكشم. پس چون حضرت داخل شد و چشم منصور به ايشان افتاد، از جاى خود بلند شد و خود را به حضرت رساند و گفت: آفرين بر مرد پاكيزه كه دامنش از هر خيانت و دغل پاك است؛ همان برادرم و پسر عمويم.
پس حضرت را بر جاى خود نشاند و رو به حضرت كرد و از حال ايشان پرسيد. سپس گفت: حوايج خود را بيان كن. امام فرمود: همانا نسبت به مردم مكه و مدينه بخل كرده و حقّ آنان را ندادهاى. دستور ده حقوق آنان را پرداخت كنند. گفت: اين كار را مىكنم. سپس دستور داد