61درخت قطع شده را خريد و آن را چهار قسمت كرد. وقتى ميثم اين خبر را شنيد، به فرزند خود، صالح، دستور داد با ميخ آهنين، اسم ميثم و اسم پدر او را بر قسمتى از آن تنه درخت نقش كند 1 تا دليلى بر صداقت على(ع) و پيشگويى ميثم باشد.
روز موعود فرا رسيد. كوفه، شهر ترس و آشفتگى است. چند روزى بيشتر از شهادت مسلم بن عقيل و هانى بن عروه نگذشته است. دژخيمان اموى براى مهار آشوبها، به هرگونه خونريزى و آدمكشى دست مىزنند. مأموران عبيدالله بن زياد هم، ميثم را از زندان بيرون مىآورند و بهسوى كناسه كوفه و مكانى كه آن درخت در آن قرار داشت، مىبرند. از طرفى، صحنه دلخراش و مظلومانهاى است و از طرف ديگر عظمت ايمان و اطاعت پيروان امام على(ع) به نمايش در آمده است.
«ثابت ثَقفى» وقتى اين صحنه را مىبيند، به ميثم مىگويد: «چرا اين قدر خود را به رنج و سختى مىاندازى؟!»
اما ميثم! درحالىكه لبخند مىزند، به آن درخت اشاره مىكند و مىگويد: «به خدا سوگند! من براى اين درخت آفريده شدهام و اين درخت هم براى من روييده شده است». 2
زمان آزمايش و جانبازى فرا مىرسد. پيامبر اسلام(ص) فرمود: «