130اين مطلب، تصريح دارد كه فرزند عمر، به شخص رسول خدا توسل كرده است.
بيهقى در كتاب «دلائل النبوة» 1 از چند طريق، از سعيد بن خيثم هلالى، از مسلم ملائى، از انس بن مالك روايت كرده است كه گفت:
عربى صحرانشين، خدمت رسول خدا(ص) شرفياب شد و عرضه داشت: اى رسول خدا(ص)! در حالى نزدت شرفياب شدهايم كه (از شدّت قحطى و خشكسالى) نه شترى برايمان مانده است كه ناله كند و نه فرزندى كه گريه سر دهد و اين اشعار را سرود:
أتَيناك والعَذراء يدمى لِبانُها
رسول خدا(ص) بپا خاست و بر فراز منبر رفت و سپس دستان مباركش را به سوى آسمان بلند كرد و عرضه داشت:
اللّهمّ اسقِنا غَيثاً مَريئاً مريعاً غَدَقاً، طَبقاً، عاجِلاً غَيرَ رائثٍ، نافِعاً غَيرَ ضارٍّ، تُملأ به الضَّرعُ وَ تنبت به الزّرعُ و تُحيي به الأرضُ بَعدَ مَوتِها و كذلك تَخرجون.
به خدا سوگند! هنوز دستان مبارك رسول خدا(ص) محاذى گردن شريفش نرسيده بود كه غرش رعد و برق در آسمان پيچيد و بهگونهاى باران باريد كه نزديكان، فرياد زدند: اى رسول خدا(ص) غرق شديم و پيامبر اكرم(ص) دستانش را به آسمان بلند كرد و عرضه داشت: