90حكيمه خاتون(عليها السلام) ماجراى ولادت او را اين چنين نقل مىكند:
ايام ماه شعبان، رفت و آمد بيشترى به منزل امام و برادرزادهام داشتم. شب نيمه شعبان فرا رسيد. وقتى نزديكىهاى غروب و با زبان روزه، عزم بازگشت به منزل كردم، امام عسكرى(ع)، به من فرمود: «عمهجان، امشب افطار نزد ما بمان كه واقعه مهم در همين امشب خواهد بود». من با تعجّب فراوان، به نرجس(عليها السلام) نگاه كردم. حيرتم از آن بود كه هيچ آثار حمل بر وى نبود. ولى يقين داشتم كه سخن حجت خداوند متعال حق است. به همين جهت و با اشتياق فراوان، آن شب را در خانه امام خويش ماندم. پس از اداى فريضه مغرب و صرف افطار، بيشتر شب را با نرجس(عليها السلام) گذرانده و چشم از او برنمىداشتم. آن شب محل استراحت خويش را كنار آن بانوى محترم گستردم. بعد از ساعتى استراحت، براى تهجد و نماز شب برخاستم. بعد از اتمام هر دو ركعت از نماز شب، بهسوى نرجس(عليها السلام) كه او نيز مشغول تهجد بود، مىنگريستم. او هم با محبّت به من نگاه مىكرد. كمكم به لحظات فجر نزديك شديم. تا اينكه در انتهاى نماز وتر، در دلم حالتى پيش آمد كه نكند، تبديل و تغييرى پيش