91آمده باشد كه ناگاه صداى ملكوتى امام را شنيدم كه مىفرمود: «عمه جان در وعدۀ حقتعالى ترديد نكن كه وقت موعود نزديك شده است!». 1
در همان زمان بين من و نرجس(عليها السلام) گويى حائلى به وجود آمد و اطاق را نور فراوانى فراگرفت كه مانع از آن مىشد تا پيرامون خود را ببينم. درحالىكه متعجّب بودم و حال عجيبى داشتم، ناگاه چشمم به نور عادت كرد و نرجس(عليها السلام) را ديدم كه به سمت مولودى مبارك مىنگرد. نمىدانم چگونه خود را به مولود رساندم. رخسار زيبايش چنان مرا به وجد آورده بود كه از خود بىخود شده بودم. ناگاه صورت زيبا و دلربايش كه با زبان بسيار فصيح اين آيه را مىخواند وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوٰارِثِينَ 2، وَ قُلْ جٰاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبٰاطِلُ إِنَّ الْبٰاطِلَ كٰانَ زَهُوقاً 3، مرا به خود آورد. لحظاتى بعد، درحالىكه به سجده رفته بود، صداى امامم را