83من گفتم نرو راه را گم مىكنيم. گفت: چيزى نمانده حالا مىرسيد. همين كه رفت راه را گم كرديم. باران به شدّت هرچه تمامتر مىآيد. زير پا از هر سمت كه مىروى آب است. هوا هم بىاندازه تار و تاريك است. راه را هم گم كردهايم. بلا از هر جهت رو كرده، مع ذلك شاكر بوديم كه از بركات حضرت رضا - عليهالسّلام - هوا سرد نبود والاّ هلاك مىشديم و نيز از تفضلاّت آن جناب بود كه تنها نبوديم، همراهان داشتيم.
خلاصه مالها متّصل به آب و گل فرو مىرفتند، و مشرف به افتادن مىشدند. يابوى حقير به آبى فرو رفت، و نزديك بود بيفتد. بعد الحمدلله بلند شد. يكتاى ديگر كفشم آنجا افتاد و هرچه گشتند پيدا نشد. راه هم ابداً به جايى نمىبرديم. باران هم از اندازه بيرون مىبارد. بنا كرديم به فرياد كردن اهل آبادىهاى نزديك كه حسينان و معلّمان و مظفرآباد باشد، صداى ما را شنيدند، آتش [24] سر بامها افروختند، ولى به جهت شدّت بارش، دفعتا خاموش مىشد. باز راه به جايى نمىبرديم. فاصله چندانى به آبادى نداشتيم. ده بيست قدم بيش نبود، مير عبدالله فرياد ما را شنيد، خود را به ما رسانيد و راهنما شد تا رسيديم به حسينان.
اين دو فرسخ راه را تخميناً هفت هشت ساعت طى كرديم. وقتى رسيديم به حسينان از شدّت تاريكى ديوار خانه و راه را نمىديديم. بعد از صدمه زياد و دست ماليدن، راه خانه را پيدا كرديم، رفتيم در اطاق و مالها را زير بارش ول كرديم. جايى براى آنها شب پيدا نمىشد، زير بارش ماندند تا صبح روشن شد.
خانه مال مشهدى اسماعيل نامى بود؛ آدم بدى نبود. زنش و خودش هر دو مهربان بودند. شبى، به جهت ترى هيزمها به سختى آتش افروختيم. فى الجمله لباسهاى خود را خشك كرديم و طبخ چاى نموده، صرف نموديم، اما لباسها تا سه چهار روز خوب خشك نشده بود. در آن اطاقى كه بوديم دو نفر ديگر هم بودند. يكى حاجى عرب كه از اهل جندق بود و يكى شخصى از اهل خود خور.
صبح پنجشنبه [چهاردهم رجب] كه بعد از ظهر راه افتاديم، رفتيم به معلمان، بازديد يكى از سادات رفقاى جندق كه به ديدن ما آمده بود. چون خودش منزل