82صبح [دوشنبه يازدهم رجب] به منزل برسيم. آب و كاه و جو هم مطلقاً نداشتيم. به كلى تمام شده بود و حتى آنكه به مقدار يك وضو آب مابين ما پيدا نمىشد.
بالجمله چون خيلى خسته و مانده بوديم از خدا خواسته، همه خوابيديم. قدرى كه گذشت حقير بيدار شده ،ديدم خرده خرده باران مىآيد. به عجله همه را بعد از صداى زياد بيدار كرده، دست به بار شدند، سوار شديم. بلندى و پستى در اين راه بسيار بود، هوا هم چون ابر بود، بسيار تاريك بود. بارش نم نم مىآمد. قريب نيم فرسنگ كه به صعوبت از سر گردنه گذشتيم، باران شدت كرد. حقير پياده شده، بلكه از اين بلندىها و پستىها به سهولت بگذريم. چند دفعه از زيادتى گِلها افتادم. ناچار رفتم سوار شوم، از آن طرف مال از سر افتادم. يكتا كفشم هم افتاد. هرچه گشتند چون تاريك بود پيدا نشد. باز به هر نحوى بود سوار شدم. [22] مال متصل مىخواست بيفتد؛ دهنه او را مىكشيدم و خود را نگاه مىداشتم. هوا هم چنان تار شده بود كه شتر در پيش روى من بود، او را نمىديدم. از بالا مثل لوله آفتابه، باران مىآمد. از زير پا از هر سمت آب جارى بود. جاده ابداً معلوم نبود و شيخ حسن با دو شترش در سر نيم فرسخى ماند كه مطلقاً نتوانست بيايد. بارها را پايين آورده بود، و شترها را خوابانده بود و تا سه چهار روز شترهاى او در آنجا بودند كه نمىتوانستند بيايند. بارها هم در بيابان در توى گل بود. خودش فرداى آن شب آمد به آبادى، و آذوقه براى شترها هر روز مىبرد.
بار ما را بعد از دو سه روز آورد. مالهاى خودمان را برد با يك نفر ديگر آدم، و آورد به آبادى. الحمدلله از بركت حضرت امام رضا - عليهالسّلام - عيب و علتى مطلقا نكرده بود. بيچار ه خيلى صدمه خورد. تا ما بوديم در آن آبادى، شترش نيامده بود و نمىتوانستند بيايند.
حسينان
بالجمله ما بعد از سختى هر چه تمامتر نزديك به حسينان كه منزل بود رسيديم. ميرعبدالله كه راه را بلد بود و هادى راه بود، پيش افتاد كه برود تعيين منزل كند.