57محل توجه و حتى نگاه ناملايمشان بوده است. با اين حال، عثمانىها مسلمان بودند و از اين جهت وجوه مشترك فراوانى داشتند. نويسنده روحانى ما در همان بدو ورود به جز يك «قبله نما» كه به دهشاهى مىخرد، «يك فين عربى قرمز رنگ هم» خريدارى مىكند. دليلش هم واضح است. بايد همرنگ جماعت اينجا باشد كه جلب توجه نكند: «ما هم كه وارد اينجا شديم، همه گفتند اين عمامهها را از سر برداريد والاّ آلت مضحكه خواهيد بود، و نمىتوانيد جائى برويد. ما هم فين قرمز رنگى بىمنگوله گرفتيم و دبيت سبزى هم يك دو زرع دور او پيچيديم. عبا هم رسم نيست. تمام از ملا و غير لباده در بر دارند يا پالتو پوشيدهاند».
البته اين طور نبود كه شيعه امامى در استانبول نباشد به عكس، در اين شهر از هر فرقهاى بودند و شيعهها هم: « همه جور مذهبى هم در آن پيدا مىشود. از گبر، يهودى و ارمنى، ارس، بابى. سنى كه جاى خود. اثنىعشرى هم بسيار دارد. مجالس روضه دارند. نماز جماعت دارند.»
نويسنده، اطلاعات مذهبى بيشترى از تفاوتها نمىدهد در حالى كه در بسيارى از سفرنامهها در اين باره اطلاعات جالبى آمده است.
آگاهىهاى اندك از حرمين شريفين
نويسنده ما از زمانى كه به جده مىرسد، به ويژه پس از ورود به مكه، بيمار شده و تنها در حد ضرورت به اعمال واجب خويش پرداخته و چند سطرى در باره اين دوره از سفر خود نگاشته است: «سهشنبه چهارم ذى حجه به همين قسم تب داشتم، و هيچ حالت نداشتم و به زيارت بيتالله فيض ياب نشدم، و حال آنكه همين بود منتهاى آمال من در مدت سى و چهل سال. نمىدانم به چه اندازه، به درگاه خدا مقصرم كه در هيچ گوشه زمينى براى من راحتى پيدا نمىشود». «به هر جان كندنى بود مشرف شدم و مرده برگشتم. افتادم، يك سر تا غروب، غذايم آب ليمو و قند بود. عصر هم سه پياله تمر خوردم». «مردن را به رأى العين ديدم؛ اما در هر حال متوسل بودم و دعا مىكردم. يك وقتى هوشم برد و راحت شدم. قدرى گذشت بيدار شدم؛