196از مكه معظمه. حقير سوار قاطرى از عبود جدى بودم، و ميرزا رضا سوار شتر. آمديم در بطحا قريب يك فرسخ از مكه گذشته، پاى كوه نور كه گويا حرا باشد كه رسول خدا - صلىالله عليه و آله - از آنجا مبعوث شدهاند، و عمارتى سر آن كوه ساختهاند. كوه بلندى است كه پاى آن پايين آمديم. چادر را از پيش زده بودند. در آنجا منزل كرديم. بسيار هواى خوبى بود. متصل نسيم خوش مىآمد. اگر چه پيش از ظهر قدرى نسيم گرمى بود، اما عصر بسيار خوب شد، به مراتب بهتر از منزل مكه بود. احتمال دارد ان شاءالله فردا صبح از اينجا حركت كنيم. [212] خدا صحت و سلامتى و توفيق عنايت فرمايد. بسيار بسيار ممنون و شاكرم كه اگر در مكه حالم خوش نبود، اينقدر نبود كه مانع از عمل به مناسك و فرايض حج و عمره باشد؛ والحمدلله و له المن از بركت امام عصر - عجل الله تعالى فرجه - صورت ظاهرى از آنها به عمل آمد. خداوند به حق آن بزرگوار منّت گذارد و قبول فرمايد.
روز سه شنبه بيست و پنجم [ذى حجه] قريب دو ساعت از آفتاب برآمده از بطحا كوچ كرديم. بنده در كجاوه بودم و ميرزا رضا سرنشين. شتر زخم مجروح لاغرى به او داده بودند، اما گفتند كه از اين به بعد شتر خوب خواهيم داد، و اگر چيزى دستى بدهيد شما را سوار چنين شترى نخواهيم كرد. هم كجاوه حقير حاجى محمد رضا نام تاجر از اهل خراسان است. بد آدمى نيست، موذى نيست. راه مىرويم با هم تا خدا چه خواسته باشد. آمديم قريب چهار فرسخ رسيديم به چاهى كه مشهور به چاه حضرت امام حسن - عليهالسّلام - است آنجا پايين آمديم و چادر زديم. عصر نزديك غروب رفتم به تماشاى چاه. چاه غريبى بود. بسيار عميق و عريض بود و از پايين تا بالا با سنگ يكنواخت ساخته بودند، و ته چاه چهار پنج گودال كوچكى بود كه در آنها آب بود و آدم با طناب پايين كرده بودند و با ظرف آب از اين گودالها برمىداشت و مىريخت توى دلو و بالا مىكشيدند. و اين جمعيت كثير را، همه را با شترهاشان به همين نهج آب مىداد. درخت انجير عظيمى هم از كمر اين چاه روييده بود به بالا و خيلى از سر چاه بالا رفته بود، و پر بود از انجير. من ديدم به شاخه هاى كلفت بلكه به تنه خود درخت انجير زياد از شماره در آمده بود، خيلى معجب بود.
بعد از تماشاى چاه رفتم به عيادت حاجى ميرزا على نقى روضهخوان اردبيلى. دو