176پرنعمتى است. كسىشان مرده بود. ازدحام زيادى در تشييع جنازهاش كرده بودند. غالب اهل اينجاها حتى رعايايى كه زراعت مىكنند، عمامه مولوى بر سر دارند و قباى سفيدى و عباى نازكى در بر؛ و گويا فقرا و اشخاص كور بسيار داشته باشد، حتى در اسكندريه بسيار كور و فقير ... ديده مىشد.
اسماعيليه
خلاصه يك و نيم به غروب، از زقازيق حركت كرديم. چه بيابانهاى باصفاى پر زراعتِ پر آب خوبى كه در اثناى راه مشاهده مىشد. زراعت از زراعت، فصل نمىشد، چه در طرف راست چه در طرف چپ، و همچنين آبادى از آبادى جدا نمىشد. نخلهاى خرما كوچك و بزرگ بسيار همه جا ديده مىشد. جايى رسيديم، ديدم شترى را با گاوى با هم به خيش بستهاند و خيش مىزنند. مىگويند تمام دوازده ماه، اين بيابانهاى قاهره مصر از زارعت نمىافتد. هميشه اوقات سبز است، و يك جور زراعتى دارد، عصرى هم به چند آبادى رسيديم كه قدرى ماشين را نگاه داشتند. از آن جمله اول رسيديم به دهى كه گفتند اينجا ابوحماد است. در عمارتى هم ديديم كه نوشته بود، محطه ابوحماد. بر چراغهايى كه در آن آبادى بود، هم ابوحماد نوشته بود.
بعد از آن رسيديم به جايى كه آن را تل كبير مىگفتند. زنها و بچهها خرما و تخم[مرغ] و پرتقال زياد آوردند به جهت فروش. چند جاى ديگر باز مدت زمانى ماشين را نگاه داشتند. از آن جمله ساعت پنج و شش در اسماعيليه نگاه داشتند. يكى از اهل آنجا آمد پاى ماشين. من از او پرسيدم: اينجا كجاست؟ به زبان [178] عربى گفتم. گفت: اسماعيليه. گفتم: چرا به اين نام آن را مىنامند؟ گفت: اسماعيل پاشا اينجا را ساخته. گفتم سلطان اين حدود از مصر و اسكندريه و ساير توابع مصر كيست؟ گفت: سلطان عبدالحميد. گفتم: عباس پاشا چه كاره است؟ گفت: از قبل سلطان، خديو مصر است. گفتم: انگليس هم در اينجا دستى دارد؟ گفت: لا لا، تصرفى از براى او نيست. بعد بعضى صحبتهاى مذهبى كرد، و جواب شنيد. خوشش آمد. التماس دعا زياد مكرر از ما كرد. به خصوص گفت سر قبر صديق اكبر و فاروق اعظم التماس دعاى زياد دارم. من هم گفتم: حشرك الله معهما.