175
عثمانى است، و عثمانى نزد انگليس گرو گذاشته است. اين است كه مىگويند با انگليس است، و العلم عندلله.
خروج از اسكندريه
امروز كه روز پنجشنبه پانزدهم ماهست، چهار به غروب تخميناً مانده است كه در ماشين نشستهايم و در زقازيق كه يكى از قراى متعلقه به مصر است، واقفيم. ديشب ساعت چهار از شب گذشته ماشين راه افتاد. خيلى معطل كرد. در راه به آب و سبزه و آبادى بسيار رسيديم، بلكه از اسكندريه كه بيرون آمدهايم تا اينجا تمام بيابانها از راست و چپ، پر بود از زراعت. جاى خالى نديديم. جوها، وقت دروش 1 رسيده، بعضى جاها هم درو كرده بودند. نخود نزديك به اين بود كه بسته شود. همه جا هم آب بود. گفتند تمامش آب رود نيل است. بعضى جاها نهر بزرگى مىشد، بعضى جاها كوچك مىشد. از جمله آبادىها كه رسيديم [176] به آن وقتىكه از شهر اسكندريه بيرون آمديم، كفر زياد يا قفر زياد، بِنها (بكسر با) كه بِنهاء العسلش مىگويند. مىگويند پيغمبر خدا - صلىالله عليه و آله - آن را و عسل آن را مبارك فرمود. بعد از آن شبلنجه كه مابين آن و بنهاء العسل به قدر دو ساعت راه است از حيوانهاى سوارى.
كتابى، وقتىكه مىخواستم از اسكندريه بيرون آيم، عربِ كتابفروشى آورد. 2 خريدم به دو هزار و پنج شاهى به پول خودمان، تأليف سيد مؤمن شبلنجى كه اهل همين شبلنجه باشد، چون از فضايل اهل بيت - عليهمالسّلام - در آن مندرج بود. دوست داشتم كه بخرم كه از كلام اعدا استشهاد در وقت حاجت بهتر است.
و اينها همه از قراى متعلقه به مصر است. گفتند كه از بنها تا مصر يك ساعت با ماشين مىتوان رفت. ديگرى مىگفت دو ساعت. صبح در آنجا توقف زياد كرد. [از] ماشين پياده شديم. نماز كرديم. چاى خورديم. من رفتم سر رود نيل، تجديد وضويى كردم. مدت زمانى گذشت تا راه افتاد. دو ساعت بيشتر راه نرفت كه باز نگاه داشتند در زقازيق. يك و نيم به غروب مانده از آنجا راه انداختند. زقازيق ده آباد پرجمعيت