132الحمدلله خوش گذشت، اما چه فايده؟ آنجا گوشت ميش به ما دادند. تا سه ساعت از شب گذشته آتش زير او بود و مىجوشيد و پخته نشد. نصفش مانده كه آخر دور افتاده مىشود. صبح كه خواستيم سوار شويم، آدم رييس گمرك آمد كه تذكرهها را بدهيد، قل بكشم. ميرزا رضا را فرستادم. پس كه آمد تعريف زيادى از ادب و معقوليت و مهربانى او كرد. از هر نفرى يك قران گرفت، و از من و او را بخشيد. يك ساعت از روز برآمده سوار شديم براى منزل ديگر.
روز جمعه، نهم حركت و يازدهم ماه [شوال] از باجگيران ايران حركت كرديم براى عشق آباد. تا آنجا شش فرسخ است؛ اما ما چون در باجگيران روس معطل شديم، نرفتيم به آنجا تا سه فرسخى در كاروانسرايى كه تازه ساخته بودند، شب را بيتوته كرديم. به قدر نيم فرسخ كه از منزل دور شديم، وارد خاك روس شديم. اول رسيديم به بعضى عمارتهاى روسى كه گويا سابقاً اينجا محل باج گرفتن روس بود، اما حالا خالى است. از آنجا گذشتيم. سر يك فرسخى رسيديم به باجگيران روس. پياده شديم و همه مردم پياده شدند و خرجين و اسباب خود را از بقچه و غيره هرچه داشتند باز كرده بودند روى زمين و منتظر بودند كه رييس گمرك روس بيايد و ببيند. ما هم اسباب خود را تماماً وا كرديم و منتظر بوديم، تا آمد. او بود و يك نفر ايرانى هم ملبس به لباس او با او بود. آدمهايش رسيدگى مىكردند و خودشان مىديدند. هرچه گمركى بود كنار مىگذاشتند. الحمدلله ما كه چيز گمركى نداشتيم. بعد تذكرهها را خواستند كه قل بكشند. تخميناً سه ساعت به ظهر مانده رسيديم و اينقدر [110] ما را معطل كردند كه ظهر شد. من و ميرزا رضا رفتيم بيرون در صحرا نماز كرديم. بعد از مراجعت باز به قدر دو ساعتى معطل شديم تا تذكرهها را دادند.
سه به غروب مانده بود كه از آنجا حركت كرديم. خيلى ظلم است به زوّار و حاج كه اسباب بسته آنها را بدين نحو باز مىكنند، و مدت زمانى آنها را خاكنشين و معطل مىگذارند. مىگويند عمده مقصودشان ترياك و فيروزه است، و اگر ترياك در بار كسى يافتند، او را به سيبرى مىفرستند. و مىگويند زاكانشان اين است كه يك مدت معينى بايد مردم را معطل بگذارند. يك زنى هم از آنها ديدم كه سردارى پوشيده بود و چكمه به پا داشت و آن هم مواظب ديدن اسبابهاى مردم و