133گنجكاوى 1 زنان بود. اين باجگيران گويا تازه عمارت شده و الان هم نجار و عمله ديديم كه مشغول بودند. عجالتاً معدودى عمارت دارد و آب باريكى از آن مىگذرد. و اول به چهار ديوارى كه ديوارش كوتاه است و دورى است، و درى پهن و كوتاه دارد، مىرسى؛ بعد از آن مىروى به همچو جايى كه آن هم مدوّر است و درى پهن و كوتاه دارد كه داخل مىشوى، و همچو درى دارد كه از اين خارجى مىشوى، و در هر درى قراول ايستاده با شمشير و معدودى سرباز دارد كه روزها مشق مىكنند و هر كدام اسبى دارند كه از علفهاى همان بيابان روى هم ريختهاند و خشك شده، به آنها مىدهند. و كبوتر همه جورى و مرغ و خروس ايرانى و مرغ و خروس هندى يا شامى و اردك بسيار در آنجا ديديم.
خلاصه سه به غروب مانده از آنجا بيرون آمديم. توى راه به فاصله چند قدمى سنگى كه وسطش را زرد كرده بودند و دورش را سياه و به خط فرانسهاى چيزى نوشته بودند، كنار راه نصب كرده بودند. گفتند: اينها نشان ربع فرسخ و نيم فرسخ و يك فرسخ است. چوبهاى تلگراف هم همه بلند و صاف و يك قد بود و بر هر كدامى از آن خط چيزى نوشته بودند. ندانستم چه نوشتهاند. بعضى گفتند شماره تيرهاست. در اين راه هم بيشتر در كوه آمديم و باز از آن راههاى پيچ و خم داشتيم؛ و علاوه برآن كوه دست راست و چپ، كوه بزرگ بسيار بلند عظيمى تا مدت زمانى در جلو داشتيم كه مثل باروى بسيار بلند عريض پرقطرى در جلو كشيده [112] بود، و كأنّه نشانى برج هم در هر چند قدمى داشت. در بالاى اين كوه را ابر و بخار گرفته بود و ما اينقدر سر بالا رفتيم كه وارد اين ابرها شديم و از آنجا پايين مىآمديم، و باز بالا مىرفتيم. اين كوهها و زمينهايى كه در ميان بود، همه سبز مىزد.
هرچه رو به عشقآباد مىروى، سبزيها زياد مىشود. مىگويند چند روز از عيد گذشته اين كوهها و بيابانها تمامش سبز و خرم مىشود كه علف تا كمر آدم را مىگيرد و از همه جور گلى هم پيدا مىشود. در ايران سبزهزارى به اين خوبى مىگويند نيست. همين علفها را در تابستان، تَرَش را به مالها مىدهند، و در زمستان خشكش را. و چون زراعت چندانى اينجاها نمىكنند، كاه كم دارند.