124
قل قشان
روز دويم [ چهارم شوال] روز جمعه بود. يك ساعت از آفتاب برآمده يا قدرى زيادتر، سوار شديم براى قل قشان. هفت فرسخ راه بود. سر دو فرسخى، كمتر رسيديم به دهى كه آن را بهرآباد مىگفتند، مال حاجى ميرزا حبيبالله. از آنجا نيم فرسخ يا زيادتر رسيديم به جايى كه آن را زركش مىگفتند. و همچنين از چند ده گذشتيم. چهار به غروب مانده رسيديم به منزل. بسيار گارى تند آمد. حقير كه بسيار خوشم آمد از گارى، خيلى بهتر از سرنشينى، بلكه كجاوهنشينى. اگر گل زياد نباشد و به گل فرو نرود. روز بسيار سردى بود. باد شديدى مىآمد. ابر هم بود. و قريب به غروب برف گرفت و تا حال كه چهار از شب گذشته است، متصل مىآيد و باد شديد هم مىآيد. بسيار بد هوايى است. نمىدانم فردا مىتوانيم برويم يا خدا نخواسته متوقفيم.
عصر حاجى ابراهيم يزدى تاجر كه از شهر به جهت شغلى به اين سمتها آمده، ديدن آمد، و دو پياله چاى خورد و رفت به قلعه اين آبادى، مهمان بود. گفت منزل فردا مهرآباد است كه ملك خودم است. آنجا در كاروانسراى خودم منزل مىكنيد، و مىگفت كه اين آبادىها كه در راه ديديد بيشتر آنها از حضرت، و از سادات رضوى است كه رييس آنها امروز قائم مقام آستانه مباركه است.
روز شنبه [پنجم شوال] سيم [ين روز حركت] در همان قل قشان از جهت سرما و برف و باد زياد مانديم. گاريچى آمد كه استخاره كنيد براى حركت. استخاره كردم، بد آمد. بعد حاجى فنيخ و حاجى تقى آمدند كه اختيار با شماست، مىگوييد بار كند، بار كند. گفتم: حال كه استخاره بد آمده، تخلف از حكم استخاره نمىتوان كرد. وانگهى با اين باد رو به در حركت خوف هلاكت است. به هر نحو، آن روز و آن شب را در آنجا با نهايت سختى از جهت سردى هوا و نبودن بعضى از مايحتاج به سرآورديم. شب اول را ميرزا رضا ترتيب چلو و قيمه داد. شب دويم را نخود آب سماق. عصر شنبه رفتيم منزل حاجى محمد ابراهيم به جهت بازديد. منزل در همان كاروانسرا داشت.
روز يكشنبه [ششم شوال] چهارم [ين روز] حركت قريب دو از روز برآمده، در حالتى كه برف نمىآمد و هوا ساكن شده بود، فى الجمله حركت كرديم براى